راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٥٠ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
هستم، مأمون با شنيدن اين جواب براى امام رضا عليه السّلام طلّب رحمت كرد و به راه خود ادامه داد، همراه مأمون چند باز شكارى بود، همينكه از آبادى دور شد، بازى را در پى درّاجى فرستاد، مدّتى طولانى باز از نظرش غايب شد آنگاه برگشت در حالى كه ماهى كوچكى را بر منقار گرفته بود كه هنوز نيمه جانى داشت، خليفه از اين واقعه سخت در شگفت شد، سپس آن ماهى را در مشت گرفت و از همان راهى كه رفته بود به منزل برگشت. همينكه به محل بازى بچهها رسيد، آنها را به حال اول ديد، همگى مثل نوبت اوّل رفتند ولى ابو جعفر عليه السّلام نرفت و همچنان ايستاد. چون خليفه به نزديكى آن حضرت رسيد، گفت: يا محمد! فرمود: بلى يا امير المؤمنين. پرسيد: بگو ببينم ميان دست من چيست؟ خداوند متعال به او الهام كرد، فرمود: يا امير المؤمنين خداى تعالى به مشيّت خويش در درياى قدرتش ماهيهاى كوچكى را آفريده است كه بازهاى شكارى شاهان و خلفا آنها را شكار مىكنند تا اميران به وسيله اين ماهيها فرزندان خاندان نبوّت را بيازمايند. مأمون همينكه سخن آن حضرت را شنيد شگفت زده شد و خيره خيره به او نگاه كرد و گفت: حقّا كه تو پسر امام رضايى و بيشتر به او احسان كرد. در اين داستان منقبتى است كه ما را از ديگر مناقب آن حضرت بىنياز مىسازد.
شيخ مفيد- رحمه الله- مىگويد:«٣٦٢» مأمون سخت دل بسته امام جواد عليه السّلام بود، چون او را در عين خردسالى، در حدّى از علم و حكمت و ادب و كمال عقلى مىديد كه هيچ كس از بزرگان آن زمان در آن حدّ نبود. اين بود كه دخترش امّ الفضل را به او تزويج كرد و آن حضرت امّ الفضل را با خود به مدينه برد، مأمون او را احترام فراوان و تعظيم و تجليل مىكرد.
از ريّان بن شبيب نقل شده كه مىگويد: وقتى مأمون خواست دخترش امّ الفضل را به همسرى ابو جعفر محمّد بن على عليه السّلام درآورد، خبر به عباسيان رسيد، بر ايشان گران آمد و اين امر را رويدادى بزرگ به حساب آوردند و ترسيدند كه جريان امر با حضرت جواد عليه السّلام به آنجايى برسد كه با امام رضا عليه السّلام رسيد. از اين رو دست به كار شدند و خويشاوندانش كه به او نزديك بودند اطرافش را گرفتند و گفتند: يا امير المؤمنين تو را به خدا مبادا اين كار- يعنى تزويج دخترت به ابن الرّضا عليه السّلام- را انجام دهى، زيرا ما مىترسيم اين سلطنت را كه خدا به ما داده از دست ما خارج كنى و اين لباس عزّتى را كه
«٣٦٢» ارشاد مفيد، ص ٢٩٩.