راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٣٧ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
آمدند و در بركة السّباع را باز كردند. امام رضا عليه السّلام به آن جايگاه وارد شد در حالى كه مردم از بالاى بركه، نگاه مىكردند، همينكه امام ميان درندگان قرار گرفت همگى روى دمها بر زمين نشستند، امام عليه السّلام به سمت يكى يكى آنها مىآمد و به سر و صورت و پشت آنها دست مىكشيد و آن درنده كرنش مىكرد تا همگى را دست كشيد، سپس در مقابل چشم ناظران بيرون آمد. بعد به حاكم گفت: اكنون اين زن را كه بر على و فاطمه عليها السّلام دروغ بسته است، وارد بركة السّباع كن تا مطلب روشن شود. آن زن خوددارى كرد ولى حاكم او را مجبور كرد و به مأمورانش دستور داد تا او را در بركه انداختند. به مجرّد اين كه درندگان او را ديدند به سمت او جستند و او را دريدند. نام آن زن در خراسان به زينب دروغگو مشهور شد و داستانش در آن ديار بر سر زبانها افتاد.«٣٣٤»
از جمله داستان دعبل بن على خزاعى شاعر بود. دعبل مىگويد: چون قصيده «مدارس آيات» را سرودم، آهنگ ابو الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام را كردم كه در خراسان وليعهد مأمون در امر خلافت بود. وقتى كه وارد آن ديار شدم و به خدمت آن حضرت رسيدم و قصيده را خواندم، آن را مورد تحسين قرار داده به من فرمود: اين اشعار را تا من دستور ندادهام بر كسى نخوان. خبر من به خليفه مأمون رسيد، مرا احضار كرد و از من پرسيد سپس گفت: دعبل! قصيده «مدارس آيات خلت من تلاوة» را برايم بخوان.
گفتم: به خاطر ندارم يا امير المؤمنين گفت: اى غلام، ابو الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام را حاضر كن! مىگويد: ساعتى نگذشته بود كه امام عليه السّلام حضور يافت. مأمون گفت: يا ابا الحسن! من از دعبل خواستم تا «مدارس آيات» را برايم بخواند، گفت: به خاطر ندارم، امام رضا عليه السّلام رو به من كرد و فرمود: دعبل براى امير المؤمنين بخوان. شروع به خواندن كردم و مأمون تحسين كرد و دستور داد پنجاه هزار درهم به من دادند و حدود اين مبلغ را نيز امام رضا عليه السّلام فرمان داد. عرض كردم: مولاى من چه خوب بود كه مقدارى از جامهتان را به من مىداديد تا كفنم باشد! فرمود بسيار خوب، آنگاه پيراهنى به من لطف كرد كه كهنه بود با يك حوله نازك و فرمود: اين را نگه دار كه باعث حفظ تو مىشود. سپس ذو الرّياستين ابو العباس فضل بن سهل وزير مأمون به من جايزهاى داد و مرا بر اسبى زرد رنگ و خراسانى سوار كرد. و در يك روز بارانى كه بر آن اسب راه مىسپردم بالاپوش بارانى و كلاه خزى را كه پوشيده بود به من بخشيد و براى خود بارانى
«٣٣٤» مطالب السؤول ، ص ٨٥.