راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٩٩ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
شنيديم، فرمود: «من به ياد مناجات الياس پيامبر صلّى الله عليه و آله افتاده بودم كه مرا به گريه واداشت.»«٢٦٧»
از جمله روايتى است كه عيسى بن عبد الرحمن به نقل از پدرش كه مىگويد: ابن عكاشة بن محصن اسدى بر امام باقر عليه السّلام وارد شد. امام صادق عليه السّلام نيز در نزد ايشان ايستاده بود. انگورى خدمتش آوردند، فرمود: پيرمرد، بزرگسال و كودك خردسال از اين انگور دانه دانه مىخورند و كسى كه گمان مىبرد سير نخواهد شد سه دانه و چهار دانه مىخورد، شما دو دانه، دو دانه ميل كنيد كه مستحب است. سپس ابن عكاشه، به امام باقر عليه السّلام عرض كرد: چرا ابو عبد الله (امام صادق) را داماد نمىكنيد كه وقت دامادىاش فرا رسيده است. در جلو امام كيسه پول سربستهاى بود، فرمود: «برده فروشى از طايفه بربر بزودى مىآيد و به محل دارميمون وارد مىشود» سپس مدتى گذشت، بار ديگر ما خدمت امام باقر عليه السّلام رسيديم، فرمود: آيا راجع به آن برده فروش شما را خبر دهم كه او آمده است؟ برويد با اين كيسه كنيزى از او بخريد. اين بود كه ما نزد برده فروش رفتيم، او گفت هر چه كنيز بوده فروختهام جز دو كنيز كه يكى زيباتر از ديگرى است. گفتيم: آنها را بياور تا ببينيم آنها را آورد. گفتيم: اين كه بهتر است چند مىفروشى؟ گفت: هفتاد دينار گفتيم: تخفيف بده، گفت: از هفتاد دينار كمتر نمىدهم، گفتيم: به همين كيسه هر مبلغى كه هست مىخريم و ما نمىدانيم چقدر است؟ مردى با سر و ريش سفيد نزد او بود، گفت: سر كيسه را باز كنيد و بشمريد، برده فروش گفت: باز نكنيد كه اگر كمتر از هفتاد دينار باشد به شما نخواهم داد. آن پيرمرد گفت: باز كنيد! ما باز كرديم و پولها را شمرديم ديديم بدون كم و زياد، هفتاد دينار است، پس كنيز را گرفتيم و خدمت امام باقر عليه السّلام آورديم و جعفر عليه السّلام نزد وى بود. آنگاه ما آنچه اتفاق افتاده بود براى امام عليه السّلام بازگو كرديم. پس حمد خدا را گفت و از آن كنيز پرسيد: اسمت چيست؟ گفت: حميده.
فرمود: در دنيا حميده و در آخرت محمودهاى، بگو ببينم باكرهاى يا نه؟ گفت: باكرهام.
فرمود: چگونه؟ در حالى كه اگر كسى به دست اين برده فروشان بيفتد، فاسدش مىكنند؟ گفت: برده فروش تا نزديك من مىآمد و مىنشست ولى خداوند مردى را با سر و ريش سفيد بر او مسلّط مىكرد و او را سيلى مىزد تا از نزد من بر مىخاست. چندين بار اين اتفاق افتاد و آن پيرمرد همان كار را كرد! پس امام باقر عليه السّلام رو به جعفر عليه السّلام كرد و
«٢٦٧» كشف الغمه ، ص ٢١٨.