راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٦١ - كتاب اخلاق امامان و آداب شيعه
كه او در مسند امير المؤمنين عليه السّلام نشسته بود و مردم سؤالاتى مىكردند. فرمود: اى حبابه والبيّه! عرض كردم: بلى اى مولاى من. فرمود: آنچه همراه دارى بده! من آن سنگريزه را دادم، حضرت آن را براى من مهر كرد همان طورى كه امير المؤمنين عليه السّلام مهر كرده بود. حبابه مىگويد: پس از او خدمت امام حسين عليه السّلام رسيدم در حالى كه ميان مسجد رسول خدا صلّى الله عليه و آله بود، مرا به نزديك خود طلبيد و خوش آمد گفت. سپس فرمود: در ميان نشانههاى امامت آنچه را كه مورد نظر تو است وجود دارد، آيا تو دليل امامت مىخواهى؟ عرض كردم: آرى سرورم، فرمود: آنچه همراه دارى به من بده! سنگريزه را به آن حضرت دادم. او نيز برايم مهر كرد. حبابه مىگويد- سپس نزد على بن حسين عليه السّلام رفتم و بقدرى پير شده بودم كه بدنم را رعشه گرفته بود. و طول عمرم در آن وقت به صد و سيزده سال رسيده بود، ديدم كه حضرت در حال ركوع و سجود سرگرم عبادت است.
من از دريافت نشان امامت نااميد شدم. حضرت با انگشت سبابه به طرف من اشاره كرد، جوانى من برگشت، حبابه مىگويد: پرسيدم: آقا جان! بفرماييد از دنيا چقدر گذشته و چقدر مانده است؟ فرمود: اما نسبت به گذشته آرى [معلوم است] امّا نسبت به باقيمانده، خير، حبابه مىگويد: سپس فرمود: آنچه همراه دارى به من بده، من سنگريزه را دادم، آن حضرت مهر زد. بعدها خدمت امام باقر عليه السّلام رسيدم، او نيز مهر زد و بعد خدمت امام صادق عليه السّلام رسيدم او نيز مهر كرد و سپس حضور موسى بن جعفر عليه السّلام رسيدم او نيز مهر كرد و سرانجام خدمت حضرت رضا رسيدم او نيز مهر كرد. و به طورى كه محمّد بن هشام نقل كرده است حبابه بعد از آن نه ماه ديگر زنده بود.
كلينى به اسناد خود از امام صادق عليه السّلام نقل كرده كه مىفرمايد: «سالى حسن بن على عليه السّلام پياده راهى مكه شد، [در راه] پاهايش ورم كرد. يكى از غلامان عرض كرد: اگر سوار شويد اين ورم فرو مىنشيند. فرمود: خير، وقتى كه به اين منزل رسيديم سياه پوستى پيش تو مىآيد و روغنى همراه دارد، روغن را از او بخر و چانه نزن. غلام عرض كرد: پدر و مادرم فداى شما، اى مولاى من، ما منزلى در پيش نداريم تا كسى باشد و چنين دارويى را بفروشد. فرمود: چرا او پيش روى تو نزديك آن منزل است. بقدر يك ميل كه رفتند، ناگاه چشمشان به آن سياه افتاد، امام حسن بن على عليه السّلام به غلامش فرمود: برو پيش آن مرد و آن روغن را بگير و بهايش را بپرداز، غلام آمد مرد سياه پوست پرسيد: اى غلام اين روغن را براى كه مىخواهى؟ گفت: براى حسن بن على، گفت مرا نزد او ببر، پس همراه