راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٣١ - كتاب اخلاق امامان و آداب شيعه
بيرون كنم، بيرون مىكردم اين بود كه بسيار ناراحت شدم و مشاجره كرديم تا اين كه امر شما رسيد و به خدمت رسيديم. آنگاه امام عليه السّلام رو به حاضرين كرد و فرمود: چه بسيار سخنى كه اگر ديگران بشنوند در مخاطب اثر نمىكند، حاضران از جا بلند شدند و كسى جز آن دو نفر در نزد امام عليه السّلام نماند. پس على عليه السّلام رو به آن زن كرد و فرمود: آيا تو اين جوان را مىشناسى؟ عرض كرد: خير. فرمود: هر گاه من تو را از حال او آگاه سازم تو خواهى پذيرفت و انكار نخواهى كرد؟ عرض كرد: خير يا امير المؤمنين. فرمود: آيا تو فلان زن دختر فلانى نيستى؟ عرض كرد: چرا، فرمود: آيا تو پسر عمويى نداشتى كه هر دو دلبسته هم بوديد؟ گفت: چرا. فرمود: آيا نبود كه پدر تو مانع از ازدواج شما دو نفر شد و او را به همين جهت از همسايگىاش بيرون كرد؟ گفت: چرا. گفت: آيا نبود كه شبى تو براى قضاى حاجت از خانه بيرون رفتى و او تو را ناگهانى گرفت و به اجبار با تو آميزش كرد و باردار شدى و تو جريان را از پدرت پنهان كردى ولى به مادرت گفتى؟ و چون زمان وضع حمل فرا رسيد مادرت شبانه تو را بيرون برد و تو بچهاى به دنيا آوردى و او را در پارچهاى پيچيده و از بيرون ديوار، جاى قضاى حاجت انداختى پس سگى آمد و او را بو كرد، ترسيدى سگ او را بخورد سنگى به طرف سگ انداختى و به سر بچه خورد و سرش زخمى شد و تو با مادرت دوباره سوى او برگشتيد و مادرت سر او را با پارچهاى از گوشه رواندازش بست سپس او را ترك كرديد و رفتيد و از حال او بىخبر مانديد؟ آن زن ساكت ماند. امام عليه السّلام به او فرمود: حقيقت را خودت بگو. گفت: آرى يا امير المؤمنين به خدا سوگند كه اين جريان را غير از مادرم هيچ كس نمىدانست. فرمود:
خداوند مرا بر اين جريان مطلع ساخت پس آن بچّه را صبح كه شد قبيله فلان برداشتند و در ميان آنها تربيت شد تا اين كه بزرگ شد و با ايشان به كوفه آمد و از تو خواستگارى كرد در حالى كه او پسر تو است. آنگاه رو به آن جوان كرد و فرمود: سرت را برهنه كن.
او برهنه كرد، اثر زخم را ديدند، امام عليه السّلام به آن زن گفت: اين جوان پسر تو است، خداوند او را از آنچه حرام فرموده، حفظ كرد. فرزندت را بردار و برو، بين شما نكاح روا نيست.
و از آن جمله، داستانى است كه حسين بن ذكوان فارسى«٦٦» روايت كرده است و مىگويد: با امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بودم. مردم نزد آن حضرت آمدند و از افزايش آب فرات شكايت كردند كه باعث نابودى زراعت ما شده است و مايليم كه از
«٦٦» در ماءخذ اصلى ؛ بعضى نسخه ها (حسن بن ركردان ) و در بعضى (دكردان ) آمده است .