ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٧٠ - ترجمهء خطبهء صد و چهل و پنجم
و مى توان گفت : اين زندگى طبيعى دنيا ، همان بازار سوداگران است كه تا نقدى از انسان نگيرند كالايى به او ندهند ، و تا كالايى از وى نگيرند نقدى به او نرسانند ، و اگر انسان در اين زندگانى هشيارى خود را از دست نداده و سراسر وجود او تخدير نشده باشد ، از وى بپرسند در اين زندگانى طبيعى مردم چه مى كنند اين پاسخ را بايد بدهد كه :
< شعر > بگفت انده خرند و جان فروشند < / شعر > براى تصور لازم در رگبار تيرهاى مرگ ، ملاحظهء ابيات زير از مولوى بسيار مناسب است . مولوى در دفتر دوم در نتيجه گيرى از ابيات مربوط به كلوخ انداختن تشنه از سر ديوار در جوى آب چنين مى گويد :
< شعر > هين غنيمت دان جوانى اى پسر سر فرود آور بكن خشت و مدر پيش از آن كايام پيرى در رسد گردنت بندد به حَبْلٍ مِنْ مَسَدْ خاك شوره گردد و ريزان و سست هرگز از شوره نبات خوش نرست آب زور و آب شهوت منقطع او ز خويش و ديگران نا منتفع ابروان چون پاردم زير آمده چشم را نم آمده تارى شده از تشنج رو چو پشت سوسمار رفته نطق و طعم و دندانها ز كار پشت دو تا گشته دل سست و طپان تن ضعيف و دست و پا چون ريسمان بر سر ره زاد كم مركوب سست غم قوى و دل تنك تن نادرست خانه ويران كار بىسامان شده دل ز افغان همچو ناى انبان شده عمر ضايع سعى باطل راه دور نفس كاهل دل سيه جان ناصبور موى بر سر همچو برف از بيم مرگ جمله اعضاء لرز لرزان همچو برگ روز بيگه لاشه لنگ و ره دراز كارگر ويران عمل رفته ز ساز < / شعر > و در انتقاد از سخنى كه در بارهء عشق بهمين زندگى طبيعى نسبت داده شده است ، مى گويد :
< شعر > مرغ جانش موش شد سوراخ جو چون شنيد از گربكان او عَرَّجُوا < / شعر >