اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٥٢ - ٢- در هم آميختن بت پرستى با دين
رهايى مىيابند، برخى از فلاسفه كوشيدند از يك سو تا تودهها را به سوى خود جذب كنند و از سوى ديگر گوهر انديشههاى فلسفى خويش را پاس دارند، لذا انديشههاى جاهلانه و بت پرستانه يونان باستان را با تعالى حضرت مسيح در هم آميختند و به اقانيم سه گانه قايل شدند.
آنها گفتند: ما به حضرت مسيح ايمان داريم، ليكن مسيح انسانى چونان ما نيست، بلكه او از تبار خداست و ما به مريم ايمان داريم، ولى مريم نيز انسانى همچون ديگر انسانها نيست، بلكه روح القدس است. پس عيسى فرزند خداست و روح القدس، واسطه وبدين ترتيب آيين مسيحيت را از روح توحيد تهى ساختند.
بار ديگر در ميان امّت اسلامى كه به رسالت محمّدى باور داشت تاريخ تكرار شد، كه، مردم قرآن را مىخواندند و بر اساس روايات و فهم خود از زبان عربى تفاسير سادهاى از آن مىكردند كه با سادگى و فطرتشان هماهنگ بود، ولى آنان كه با نام دين بر مردم تسلّط يافته بودند و خلافت شرعى را از اهلش ربوده بودند تصميم گرفتند بهتشويق انديشههاى فلسفى بپردازند كه مردم را از رسالت دين دور مىكرد، رسالتى كه تسليم شدن در برابر هر سلطهاى جز سلطه حق و عدالت را نفى مىكرد، لذا انديشههايى پديد آمد كه مردم را از رويارويى با سيطره جويان دور مىكرد.
بنابر اين بايد فرهنگ را از ريشه كاويد، درشناسايى اين ريشهها، منابع و اهداف آن كوشيده به ويژه آن كه متأسفانه هم اينك جريانهاى فرهنگى هلنيسم به بسيارى از نوشتهها و حتّى برخى كتب دينى كه به قلم اين فلاسفه نگاشته شده، نفوذ يافته است و ما بايد بدانيم كه ميان قرآن كريم و اين گونه فرهنگها پيوندى در ميان نيست، چنان كه ميان قرآن و جاهليت، زيرا قرآن نور و كتاب الهى است و اين فرهنگها چيزى نيستند مگر مجموعهاى خرافه كه دست ساز آدميان و با الهام از شيطان رجيم است.