اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٩٩ - خدا بود و چيزى با او نبود
باشد، پس اين رنگهاى گوناگون و جواهر فراوانِ موجود در اين جهان كه گونههاى متفاوتى هم دارند از كجا آمدهاند؟ و اگر شيئى كه پديدهها از او پيدا شدهاند زنده است پس مرگ از كجا آمده؟ و اگر مرده است پس حيات از كجا پديد آمده است؟
و روا نيست كه از مرده و زندهاى باشند كه هر دو قديمند و برقرار، زيرا مرده از زندهاى نمىآيد و همچنان كه زنده باشد، چنانكه مرده نمىتواند با نسبت مرگى كه بدو مىدهند قديم باشد، زيرا مرده قدرت ندارد پس بقا نمىتواند داشته باشد. او گفت: پس چرا مىگويند اشياء ازلى هستند؟ امام فرمود: اين سخن جماعتى است كه تدبير كننده اشياء را انكار كردند، پس از پذيرفتن فرستادگان خدا و سخنانشان، انبياء و خبر دادن آنها از خدا سرباز زدند.» [١]
بدين ترتيب تفكّر در طبيعت مخلوقات و نشانههاى خلقت در آنها، علامات تحوّل، دلايل حدوث و مصنوع بودن، همگى ما را به حقيقت وجود آنها كه به خدايشان وابستهاند و به سازنده شان تكيه دارند هدايت مىكنند، ليكن مشكلات مهم ديگرى باقى مىمانَد كه چنين است: براين اساس آفرينش هستى چگونه به وقوع پيوسته است؟ پاسخ اين است كه تنها ابداع و خلق در كار است نه چيز ديگرى. خداوند بسيار توانا، ابداع را آفريد، اراده و مشيت را خلق كرد (مثلًا كلمه كن را آفريد) و بدين ترتيب هستى را پديد آورد.
در حديث شريفى منقول از امام رضا عليه السلام در پاسخ به پرسشهاى عمران صابى آمده است كه فرمود: «بدان كه ابداع، مشيت و اراده، مفاهيمى يكسان دارند ليكن اسامى آنها سه تاست.
نخستين ابداع، اراده و مشيت او همان حروف است كه اصل هر چيزى، راهنماى هر درك كنندهاى و حلّ هر مشكلى قرارشان داده. [٢]»
[١] - بحارالانوار، ص ٧٧، روايت ٥٣.
[٢] - همان، ج ٥٤، ص ٥٠.