اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٧٢ - مراحل علم
مىكشد، در اين جا علم بر معلوم پيشى گرفته است، خواه اين معلوم فعل و عمل باشد، يا وجودى مجرد باشد، چنانكه گاهى عكس آن صحيح است و رويداد تحقّق مىيابد و در پى آن علم حاصل مىگردد و گاهى نيز با يكديگر همزمانند.
علم، علم است و خداوند سبحان- چنانكه پيشتر روشن كرديم- عالمى بوده است غير معلوم كه مىدانسته هستى وجود مىيابد و كدام پديدهها پديدار مىگردند، او مىدانست كه اگر آسمانها و زمين خدايانى جز او مىداشتند بدون ترديد به تباهى كشانده مىشدند و مىدانست كه بعضى از مردم اگر پس از قيامت بار ديگر به زمين باز گردند به همان اعمالى روى مىآورند كه از آن باز داشته شدهاند. او اينها را مىدانست اگر چه تحقق نيابد كه هرگز تحقّق نمىيابد، زيرا در آسمانها و زمين جز خداى يكتا خدايانى يافت نمىشود و بعضى از مردم از آتش دوزخ به دنيا باز گردانده نشده و نمىشوند، ليكن علم خداوندى علمى است مقدّم، همزمان و لاحق و علم ما آدميان گاهى نيز چنين است، با اين تفاوت كه علم ما اكتسابى است و علم خداوند ازلى و بلكه علم، همان ذات خداست.
دوم- از قدرت تا اراده، ناگزير بايد ميان قدرت و علم از يك جهت و اراده از جهت ديگر جدايى قايل شويم. گاهى آدمى قانونى را مىداند، ليكن از اجراى آن خوددارى مىكند، زيرا آن را اراده نمىكند و گاهى چيزى را اراده مىكند، ولى بدان آگاهى ندارد. لذا آدمى مىداند كه مرگ حق است، ولى آن را نمىخواهد و گاهى مرگ را مىخواهد امّا نمىداند كجاست. علاوه بر آن، ميان قدرت و اراده ملازمه محتومى وجود ندارد، گاهى آدمى چيزى را اراده مىكند، ولى نمىتواند آن را انجام دهد و گاهى آدمى چيزى را اراده مىكند ولى نمىتواند آن را انجام دهد و گاهى مىتواند كارى را انجام دهد، ليكن نمىخواهد آن را عملى سازد. اراده همان شعله و شرارهاى است كه انسان آن را ابداع مىكند و پديدهها را با آن محقّق مىسازد.
بنابراين، سؤال مهم و سرنوشت ساز بحث ما اين است: