اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٢٩٢ - انسان و والايى عبوديت
و اين سخن پروردگار به هنگام سخن از داود بنى عليه السلام مىباشد:
إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَالْإِشْرَاقِ [١].
«ما كوهها را براى او رام كرديم كه هرشامگاه و بامدادان با او تسبيح مىكردند.»
همه اين مفاهيم، اگر قرار باشد مخلوق با خالق وحدت يابد، منتفى مىشود، زيرا در اين صورت مخلوق بايد تسبيح چه كسى را بگويد؟ و حال آن كه تسبيح عبارت است از تقديس و تمجيد خداى جهانيان و پاك دانستن او از شبيه بودن به آفريدگانش.
در حديث شريفى آمده است كه: «همانا خداوند تبارك و تعالى از خلقش دور و خلقش از او دورند.» [٢] اين دورى به مفهوم دورى زمانى، يا مكانى و يا دورى در سطح نيست، بلكه خداوند از مثل و مانند دور است. در دعاى ابوحمزه ثمالى به نقل از امام زين العابدين عليه السلام آمده است كه فرمود: «من آن ضعيفى هستم كه نيرومندم كردى و خُردى هستم كه پرورشم دادى و نادانى هستم كه به من آموختى.» يعنى ناگزير بايد وجود تفاوت ميان ضعف، ناتوانى، بيچارگى و فقر مطلق از يك سو، رحمت گسترده و دهش پيوسته از سوى ديگر، شناخته شود.
انسان مؤمنى كه خدا را مىشناسد احساس مىكند كه اين تفاوت همان تفاوت برده و ارباب است و گويى دلش در سرورى ايمانى به سر مىبَرد كه او را به سوى والايى و تكامل در مسير تلاش در رفتن به سوى پروردگار جهانيان به جلو مىرانَد و اين خود دليل صحّت اين شيوه در گفتگو با خداوند پاكنام است.
در مقام ردّ معتقدان به وحدت وجود، علّامه حسن بن يوسف بن مطهّر حلّى كه اعلم دانشمندان شيعه در طول تاريخ به شما مىرود مىگويد: بدون ترديد از نظر ما معتقد به وحدت وجود، كافر است، زيرا ضرورت دين را انكار مىكند.
[١] - سوره ص، آيه ١٨.
[٢] - بحار، ج ٣، ص ٢٦٣، روايت ٢٠.