اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٣٦ - كفر، در پى انديشه در ذات خدا
از خلال احاديث و مكاتبات خود در برابر ديدگان مردم مىنهادند و اين در حالى بود كه مسلمانان در كژ راهههاى اين علم سر گردان بودند و سخن از موضوعى مىراندند كه خداوند مسؤوليت آن را از آنان ساقط كرده بود. بدين سان و در چنين شرايطى علم كلام گسترش يافت. اگرچه همه اين علم زيانمند نبود و برخى از جوانب آن مفيد مىافتاد، ليكن در چنين زمينه و فضايى گروههاى منحرف امّت اسلامى مانند اسماعيليه، مانويه، راونديه و باطنيه نيز رشد كردند؛ گروههايى كه امامان عليهم السلام را خدا مىشمردند و امامى از امامان ما از حضرت على عليه السلام گرفته تا امام رضا عليه السلام نبود. مگر آنكه همگى از سوى مجموعهاى از صاحبان فلسفه- كه خود را به دروغ شيعه مىناميدند- خدا قلمداد مىشدند و ائمه اطهار عليهم السلام به شديدترين وجه با آنها مىستيزيدند.
انديشههاى فلسفى، عامل پيدايش فرقههاى متعدّدى ميان مسلمانان شد و مهمترين آنها اين دو فرقه اصلى بودند: فرقه مشّاء كه نماينده آن فيلسوف معروف، ابن رشد بود و فرقه اشراق كه ابن سينا و سهروردى نمايندگان آنان هستند.