اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٢٣٨ - فصل ششم قضا و قدر
چهره او فرياد كشيد و يا كارى كرد كه حكايت از خشم او داشت.
آنها مقدّمه بودند و اين نتيجه، ليكن سخن از خشم خداوندى از وجود و يا حتّى تصوّر وجود اين مقدّمات بىنياز است، زيرا خدا نَه خون، و نَه قلب و نَه رگ دارد.
بنابراين مبادى و آغازها به انسان اختصاص دارند و نتيجه، به خدا.
هنگامى كه آدمى مىخواهد به كارى بپردازد انديشه مىكند و نقشه مىكشد و تصميم مىگيرد، مثل اين كه در خيابان مىايستد و به اين سو و آن سو مىنگرد و از وقت مطمئن مىشود و لحظهاى به فكر فرو مىرود، سپس دفترچه يادداشتش را از نظر مىگذراند تا به مسائل برنامه ريزى خود اقدام نمايد و سر انجام به نقطه اوج تصميمگيرى خود مىرسد و به راه مىافتد.
ليكن كليه اين نقاطِ آغازين در محاسبههاى خدايى راهى ندارد، زيرا او مطلقاً از آنها بىنياز است، چرا كه او آنها را براى ديگران آفريده است. او مشيت مىكند و مسأله به پايان مىرسد، ولى چگونگى مشيت خدا كدام است و چگونه آن را انجام مىدهد؟
اين دو پرسش از جمله پرسشهايى هستند كه پاسخ بدانها نه تنها تا كنون مجهول مانده، بلكه تا ابد همچنان ناشناخته باقى خواهد ماند، زيرا خداوند عزّوجلّ والاتر از آن است كه ديدگان آن را دريابند در حالى كه او ديدگان را در مىيابد. در حضور يكى از امامان عليه السلام آيه شريفه: لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ تلاوت شد و امام فرمود: مقصود ديده دلهاست كه اوهام مىباشند [١]. زيرا آدمى نمىتواند خدا را توهم كند و آنچه را او توهّم كرده مخلوقى است كه به خود او باز مىگردد. آنچه انسان بتواند آن را توهم كند خدا نيست و در دعا آمده است:
«بار خدايا! بلند پروازى آرزوها نقش بر آب شده است، مگر در درگاه تو و همّتهاى منزوى از كار بازماندند، مگر براى رسيدن به تو و آيين انديشهها اوج
[١] - بحارالانوار، ج ٣، ص ٢٦٢، روايت ١٧.