اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٢٥ - بهشت، بهاى توحيد
وجوب و اهميّت آنها- هيچ گونه سنگينى و گرانى در بر ندارند. آنها پس از شناخت خدا و يقين به وضع خود و شأن خدايشان دريافتهاند كه از گناهان و امور مهلك جز رحمت خداوند متعال، رهانيدهاى نيست، چرا كه خداوند، منّت مىنهد و رحم مىكند و كرامت دارد و تنها توحيد است كه آدمى را از بديها نجات مىدهد و به نعمت ابدى مىرساند و اين توحيد حاصل نمىشود، مگر پس از شناخت خداوند عزّ وجلّ. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سخن مهمى دارد كه در آن تأكيد مىفرمايد: «توحيد بهاى بهشت است.» [١] و «خدا را يكى بدان تا با يكتا دانستن خدا، بهشت را بخرى.»
ابوذر غفارى- رحمه اللَّه- مىگويد: «شبى از شبها از خانه بيرون آمدم كه ناگاه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را ديدم كه به تنهايى قدم مىزند، من گمان كردم كه حضرت صلى الله عليه و آله نمىخواهد كسى در خدمت ايشان باشد. من همچنان در تاريكى راه مىرفتم كه حضرت صلى الله عليه و آله متوجّه من شد و مرا ديد و فرمود: تو كيستى؟ عرض كردم: قربانت گردم ابوذر هستم. فرمود: اى اباذر! پيش بيا. من ساعتى با حضرت صلى الله عليه و آله قدم زدم.
حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: آنها كه زياد دارند، به روز رستخيزاند كه، مگر آن كه خداوند خيلى بدو عطا كند و به چپ و راست او و پس و پيش او بدمد. ابوذر مىگويد ساعتى را با پيامبر راه رفتم. حضرت صلى الله عليه و آله فرمود همين جا بنشين و مرا در محيطى كه اطرافش سنگ بود نشاند و فرمود همين جا بنشين تا من باز گردم. ابوذر مىگويد:
حضرت در صحراى پر سنگ و كلوخ رفت تا آن كه پنهان شد و من ديگر او را نديدم. حضرت صلى الله عليه و آله مدّتى طولانى نيامد و آنگاه من شنيدم كه پيامبر در حالى كه مىآيد مىگويد: حتّى اگر زنا يا سرقت كند. ابوذر مىگويد: چون پيامبر رسيد من ديگر شكيبايى نتوانستم و عرض كردم: يا رسول اللَّه! خدا مرا فداى تو گرداند، در اين سر زمين پر سنگ و كلوخ با كه سخن مىگفتى؟ من صداى كسى را نشنيدم كه پاسخ تو را دهد. حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: او جبرئيل بود كه در اين سرزمين خود را به
[١] - بحارالانوار، ج ٣، ص ٣، روايت ٣.