اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٣٠٨ - علّت و معلول
١- اگر ما وحدت خالق و مخلوق را اثبات كنيم و معتقد شويم كه اين دو در حقيقت يكى هستند ديگر از وجود خالق بىنياز مىشويم.
ما به خالق ايمان آوردهايم، زيرا كه در خود سستى، ناتوانى، اختلاف، تناقض و نياز يافتهايم، با در نظر گرفتن آنكه اين مخلوق نيازمند، محدود و حدوث يافته محتاج خالقى غير از خود است، كه مغاير با او باشد.
و اگر خالق همچون مخلوق مىبود مىبايد در جستجوى خالقى برتر از خود باشد و بدين ترتيب بحث تا بىنهايت، تسلسلى پايانناپذير مىيابد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين زمينه اشاره مىفرمايد كه: «و به وسيله حدوث وپديدار شدن آفريدگانش بر قدم و هميشگى خود، به وسيله وجود و هستىِ خود راهنماست و مانند بودن مخلوق به يكديگر دليل است بر اينكه مانندى براى او نيست، به حدوث و نو پيدا شدن اشياء بر قدم خود، به ناتوانى كه نشان آنها قرار داده، بر توانايى خويش و به نابود شدن كه از روى ناچارى به سوى آن مىروند بر هميشگى خود استشهاد نموده.» [١] عملًا نيز چنين است، پس چرا ما بايد از قابليت فطرت خود پا فراتر نهيم و با آنكه پاسخها بغايت آشكار و درخشان هستند براى اثبات اين نكته به خيزابهاى طوفانى سوار شويم؟
٢- قانون علّت و معلول هنگامى مصداق مىيابد كه ميان دو طرف تجانسى وجود داشته باشد، ولى چه كسى مىگويد آفرينش، معلول آفريننده است؟ و حال آنكه وضع، اشاره بدان دارد كه آفرينش، آفريده آفريننده است و پيوند، پيوند مخلوق است به خالق خود نَه معلول به علّتش و ما بسان آفريدگان از درك و تصوّر اين پيوند كاملًا ناتوانيم، زيرا علم ما نمىتواند به خداى عزّوجلّ احاطه يابد به قدرتِ تصوّر و احاطه بدو در اختيار ما قرار نگرفته است و خدا بزرگتر از آن است كه به وصف در آيد، ديدگان او را در نمىيابند در حالى كه او ديدگان را در مىيابد،
[١] - نهج البلاغه، خطبه ١٨٥.