اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٢٣٧ - فصل ششم قضا و قدر
شخص مىنگرد، ناتوانى و تنگدستى او را مىبيند، آنگاه دلش به درد مىآيد و جانش جوشش مىيابد و سپس مقدارى پول بر مىدارد و بدو مىدهد. ما هنگامى كه فرد مجروحى را مىبينيم كه ماشين او را زير گرفته، بدو رحم مىآوريم و كمكش مىكنيم و نجاتش مىدهيم و او را به نزديكترين بيمارستان مىرسانيم.
اين كه فعل چند مرحله را طى مىكند عبارتند از آن كه ما او را مىبينم، آنگاه اين صحنه بر دل ما اگر مىنهد و پس از آن جانمان جوشش مىگيرد و در پى آن تصميم به نجات دادن او مىگيريم و سر انجام او را به بيمارستان مىرسانيم. پس اگر گفته شود فلانى رحيم است يعنى رحمت، او از اين مجموعه مراحل پى در پى گذر كرده تا تحقّق يافته است.
امّا هنگامى كه مىگوييم: «خدا بر فلانى رحم گرفت» مقصود ما آن نيست كه خدا با چشم خود بدونگريست، زيرا خدا چشم ندارد و چنانكه مقصود ما آن نيست كه دل خدا از ديدن اين صحنه درد آور به درد آمد، زيرا خدا دل ندارد، پس خدا بدون چشم مىبيند و بدون آن كه دلش به درد آيد بر انسان رحم مىگيرد. پس آدمى نيازمند مراحل و مقدّماتى است تا در ذات خود به تحوّلى متكامل دست يابد، اما خداوند عزّوجلّ نيازى به تحوّل ندارد. پس مفهوم اين كه خداوند بر فلانى رحم گرفت اين است كه ماشين در شرف آن بود كه او را زير گيرد، ولى خدا راننده را آگاه كرد و راننده سمت خود را تغيير داد و او را زير نگرفت. پس خداوند همان كارى را كه انسان رحيم باگذر از ابزار و تحولّات گوناگون انجام مىدهد انجام داده است، ليكن بدون نياز به مقدّمات و مفهوم اين سخن آن است كه در چار چوب سخن از خداوند متعال بايد غايات را در نظر داشت نَه آغاز و مبدأ را.
اينك مثال ديگرى مىآوريم. هنگامى كه انسانى را به خشمگين بودن موصوف مىكنيم، منظور ما آن است كه خون در قلب او جوشيد، اعصابش بهحركت در آمد و تشنج يافت و چشمش قرمز شد و رگهاى گردنش آشكار شد و حالتى استثنايى پيكر و روان او را در بر گرفت و آنگاه دستش را بالا بُرد و طرف مقابل را زد، يا در