اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٧١ - مراحل علم
يافتند كه هستى شعله فروزان ازلى است كه همچنان بوده و هست و اين باور ماركسيستهاى مادّيگراست، برخى نيز به وجود خالق باور داشتند، ليكن وجود مخلوق را انكار مىكردند و تأكيد مىورزيدند كه هستى با همه عظمتش خيال و پندار بافتهاى بيش نيست و اين باور سوفسطائيان است كه هم اينك نيز وجود دارد.
گروه ديگرى از مردم- از كسانى كه داوطلب حل مشكل پيشگفته بودند- اعتقاد داشتند كه خداوند بوده است و مخلوق نيز از قديم با او بوده است. اين جماعت در دريايى از پرسشها و اشكالات، سرگردان ماندند كه اين ديدگاه ميان تهى در برداشت.
فلسفه دست پرورده بشرى به كژراهههاى شگفتى گرفتار آمده است، زيرا به راز آفرينش و پيوند ميان آفريننده و آفريده پى نبرده است. از جمله معجزات اسلام و ديگر رسالتهاى آسمانى آن است كه توانستند اين اشكال را براى بشريت حل كنند. اين به رغم آن كه مسألهاى ساده مىنمايد، ليكن نسبت به انديشه بشرى مسألهاى پيش پا افتاده نيست. اين مسأله به گام نخست نياز داشت و اين گام نيازمند علم و پيش آگاهى از راز آفرينش بود؛ مسألهاى كه آدمى بدان نيازدارد، زيرا پس از آن كه در آغاز، آفرينش و كون وجود يافت، او پديد آمد و هستى پيدا كرد، از سويى فطرت و سرشت انسان تا حدّ بسيارى تحت تأثير نادانى، تربيت نادرست و گرايش به انكار، به تباهى كشيده شد، اين رسالتهاى الهى است كه براى حل مشكل پيوند ميان خالق و مخلوق، آدمى را به فطرتش باز مىگرداند.
مراحل علم
براى پى بردن به راز آفرينش بر ماست كه دو مقدّمه را در نظر آوريم
اوّل- علم، ممكن است قبل از عمل باشد، چنانكه گاهى اوقات بر وجود نيز پيشى مىگيرد. آدمى بدون ترديد، يقين دارد كه فردا در فلان ساعت خورشيد طلوع مىكند و يقين دارد كه اگر آتش- براى مثال- در نيستان بيفتد آن را به آتش