اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٩٧ - خدا بود و چيزى با او نبود
از ازلى و هميشگى امتناع مىورزيد- تا اين كه مىفرمايد- به هر چه اراده هستى او كند مىفرمايد: باش پس موجود مىشود، نَه به وسيله آوازى است كه (در گوشها) فرو رود و نه به سبب فريادى است كه شنيده شود، و جز اين نيست كه كلام خداوند فعلى است از او كه آن را ايجاد كرده و مانند آن پيش از آن موجود نبوده است و اگر مخلوق قديم بود هر آينه خداى دوم بود، گفته نمىشود (كه خداوند) به وجود آمد بعد از آنكه نبود، پس صفات خلف شده بر او جارى شود و بين خلق شدهها و او فرقى نباشد و او را بر آنها مزيت و برترى نماند، پس آفريننده و آفريده شده برابر شده و پديد آورنده و پديد آورده شده يكسان گردد.» [١]
درباره دليل وجدانى پيرامون آفرينش و حدوث پديدهها، امام صادق عليه السلام سخنى دارد، اين حديث از ابن ابى العوجاء نقل مىشود و آن هنگامى بود كه امام صادق عليه السلام با او گفتگو مىكرد و او در روز دوم و سوم بازگشت و عرض كرد: دليل مخلوق بودن اجسام چيست؟ امام عليه السلام فرمود: من چيزى خُرد و يا كلان نيافتم مگر آن كه به هنگام پيوستن به مانند خود بزرگتر مىگردد، در اين روند، زوال و انتقال از وضع نخست، نهفته است، در حالى كه اگر قديم مىبود نه زوال مىپذيرفت و نه تحوّل، زيرا آنچه زوال و تحوّل پذيرد مىتواند وجود يابد و يا باطل شود، پس با وجود يافتن پس از عدم در حدوث وارد مىشود و با ازلى بودنش در قديم گام مىنهد و حال آن كه صفتازليت وعدميت در يك چيز باهم گرد نمىآيند.
عبدالكريم گفت: گيريم كه اين دو وضع و دو زمانى را كه بيان كردى و بر حدوث پديدهها استدلال نمودى دريافتيم، ولى فرض كنيم همه پديدهها همچنان خُرد باقى بمانند، اينك از كجا بر حدوث آنها استدلال مىكنيد؟ امام عليه السلام فرمود: ما درباره اين جهانِ ساخته شده سخن مىگوييم، ولى اگر آن را برداريم و جهان
[١] - بحارالانوار، ج ٥٤، ص ٣٠، روايت ٦.