اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٣١١ - دور و تسلسل
كه طبيعت ميان خالق و مخلوق را مرز بندى مىكند.
٤- امير المؤمنين عليه السلام مىفرمايد: «... پس در پرتو عظمت و نور او، دلهاى مؤمنان او را مىبينند با عظمت و نورش جاهلان بدو خصومت مىورزند و با عظمت و نورش همه خلايق او در آسمانها، زمين با عملكردهاى گوناگون و اديان همانند براى نزديكى به او، وسيله مىجويند. او حيات هر چيزى است و نور هر چيزى است. او هم اين جاست هم آن جا و بالا و زير هر چيزى است و بر ما احاطه دارد و با ماست و اين همان فرموده خداوندى است كه: مَا يَكُونُ مِن نَجْوَى ثَلَاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ» [١]، چگونه حاملان عرش خدا را حمل مىكنند و حال آنكه دلهاى ايشان به حيات خداوندى حيات يافته است و به نور او به شناخت ره يافتهاند؟»
منطق روايات شريفه از پيامبر و اهل بيت عليهم السلام با آنچه فلاسفه بشرى ادّعا كردهاند اختلاف كلى دارد، فلاسفهاى كه همه موجودات را وهم دانستهاند، يا موجودات را سايههايى از نور خداوند سبحان تلقّى كردهاند و يا اينكه مسأله وحدت وجود را، دير ياب و با كوش و جستار فراوان تصوير كردهاند كه كسى به آن نمىگرايد جز عارفان الهى و اولياى حقيقى. در حقيقت، اين شطيحات، بيهوده گوييهايى است صادر شده از افرادى كه عنان خيالپردازى را رها كردهاند و از سويى به بى نيازى از اشارات قرآنى و روايات رسيده در خصوص وصف خالق و تعريف مخلوق، اعتقادى روشن دارند.
چكيده سخن اينكه مسأله وحدت وجود نيازمند مجموعهاى گزارههاى اثباتى است و انسان در پرتو درك فطرىِ فاصله موجود ميان خود و خدايش مىتواند دو گانگى ذاتى ميان سرور و بندهاش را دريابد و اين قويترين دليل و بزرگترين برهان در عدم صحّت اعتقاد به وحدت وجود است، به علاوه آنكه دلايل وحدت وجود كه برجستهترين آنها سنخيت علّت و معلول مىباشد بى فايده و ناكافى است.
[١] - بحارالانوار، ج ٥٥، ص ١٠، روايت ٨.