پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٧٤ - ٤- پايان غم انگيز ماجرا
٤- پايان غم انگيز ماجرا
بعضى از شارحان نهج البلاغه نوشتهاند، هنگامى كه خبر ناگوار حمله به شهر انبار و غارتگرى شاميان و كشتن فرماندار على عليه السّلام به آن حضرت رسيد، امام عليه السّلام خطبهاى خواند، سپس سكوت كرد تا ببيند كسى پاسخ مثبت مىدهد يا نه. همه خاموش شدند و هيچ سخنى نگفتند. حضرت هنگامى كه سكوت آنها را ديد، پياده به راه افتاد تا به نخيله (لشكرگاه معروف كوفه) رسيد و مردم نيز به دنبال آن حضرت به راه افتادند. گروهى از سرشناسان، عرض كردند: «يا امير المؤمنين! شما، باز گرديد ما اين مشكل را براى شما حل مىكنيم.» امام عليه السّلام فرمود: «شما مشكل خود را نمىتوانيد حل كنيد، چگونه مىتوانيد مشكل مرا حل كنيد؟» ولى آنها اصرار كردند و امام عليه السّلام بازگشت در حالى كه بسيار اندوهگين بود و به سعيد بن قيس حمدانى، مأموريت تعقيب سپاه غارتگر سفيان بن عوف را داد. او با هشت هزار نفر به تعقيب وى برخاست، ولى آنها فرار كرده بودند و از مرزهاى عراق خارج شده بودند.
غم و اندوه سراسر وجود على عليه السّلام را فرا گرفت، به گونهاى كه شخصا آمادگى براى ايراد خطبه نداشت و مطابق اين روايت، خطبه جهاد را نوشت و دستور داد تا سعد (يكى از ياران حضرت) آن را براى مردم بخواند.
بسيارى از مردم، از خواب غفلت بيدار شدند و به عنوان عذرخواهى خدمت حضرت آمدند و گروهى نيز همچنان در كار خود مردّد بودند، در اين هنگام حجر بن عدى و سعيد بن قيس (كه از فرماندهان باوفاى لشكر حضرت بودند) خدمتش آمدند و عرض كردند كه: هر دستورى بفرماييد، ما اطاعت مىكنيم و عشاير ما در اختيار شما است. فرمود: «آماده حركت براى رفتن به سوى دشمن شويد.» منظور حضرت، سپاه معاويه بود و حضرت پس از مشورت با يارانش معقل بن قيس تميمى را كه مردى شجاع و هوشيار بود، به روستاهاى اطراف فرستاد تا از آنجا نيز لشكر جمع آورى كند. ولى هنوز كار معقل انجام نيافته بود كه امير مؤمنان على عليه السّلام با شمشير عبد الرحمن بن ملجم، به شهادت رسيد. [١]
[١] شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد ٢، صفحات ٨٨- ٩٠ با تلخيص.