جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٦ - غزل ٤٧٤ ز در درآ و شبستان ما منور كن
شخص مى رسد، آثار و نتايج اين عالم است.)، بهشت و نسيمهاى بهشت را گوشه اى از آن خواهيم ديد.
|
طمع به نقد وصال تو حدّ ما نبود |
حوالتيم بدان لعل همچو شكّر كن |
|
آرى. آنجا كه مايى ما باقى است وصال معنى ندارد، و آنجايى كه او جلوه كند و چهره بنمايد وصل و واصل و وصال نمى ماند، پس ما محتاج به آب حيات ابدى مىباشيم تا بكلّى از خود گرفته شويم. خواجه هم بخواهد بگويد: كسى را كه آب حيات از لبانت نبخشيده باشى، وى را طمع به نقد وصالت كجا ممكن است؟!.
و ممكن است بخواهد بگويد: محبوبا! چون ارادهات بر اين قرار گرفت كه به فنايمان دست زنى، آب حيات بقايمان هم مرحمت فرما، تا به كمالى كه مطلوب توست، نايل آييم؛ كه:
٣٢٣١
«إلهى! وَاجْعَلْنىِ مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[١]: (معبودا! و مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند، و به ايشان نظر افكندى و در برابر جلال و عظمتت مدهوش گشتند، آنگاه در باطن با آنها به مناجات پرداخته و در ظاهر و آشكار براى تو عمل نمودند.)
|
چو شاهدانِ چمن زير دست حسن تواند |
كرشمه بر سمن و ناز بر صنوبر كن |
|
معشوقا! حق دارى كه كرشمه و ناز بر گلرخان و سرو قامتان عالم بنمايى؛ چرا كه ايشان هرچه دارند از تو دارند، از ناز و كرشمه بر آنان كوتاه مكن. بخواهد بگويد:
حق دارى با ما عاشقانت جفا روا دارى كه معشوق مطلقى و فعّال مايشائى؛ كه:
٣٢٣٢
«وَأنْتَ الفاعِلُ لِماتَشآءُ، تُعذّبُ مَنْ تَشآءُ بِما تَشآءُ كَيْفَ تَشآءُ، وَتَرْحَمُ مَنْ تَشآءُ بِما تَشآءُ كَيْفَ تَشآءُ [و] لا تُسْئَلُ عَنْ فِعْلِكَ، وَ لا تُنازَعُ فى مُلْكِكَ، وَ لا تُشارَكُ فى أمْرِكَ، وَ لا تُضادُّ فى حُكْمِكَ، وَ لا يَعْتَرِضُ
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.