جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٢ - غزل ٤٦٢ اى نور چشم من! سخنى هست گوش كن
اللَّحَظَاتُ.»
[١]: (عُمر را لحظه ها از بين مى برند.- نيز:
٣١٧٦
«إحْفَظْ عُمْرَكَ مِنَ التَّضييعِ لَهُ فى غَيْرِ العِبادَةِ وَالطّاعاتِ.»
[٢]: (عُمر خويش را از صرف كردنش در غير عبادت و طاعات [خدا] نگاهدار.- همچنين:
٣١٧٧
«لا يَعْرِفُ قَدْرَ ما بَقِىَ مِنْ عُمْرِهِ إلّانَبِىُّ أوْ صِدِّيقٌ.»
[٣]: (ارزش باقيمانده عمر را جز نبىّ و يا صدّيق نمى شناسند.- نيز:
٣١٧٨
«إنَّما قَلْبُ الحَدَثِ كَالأرْضِ الخالِيَةِ، مَهْما الْقِىَ فيها مِنْ كُلِّ شَىْءٍ قَبِلَتْهُ.»
[٤]: (بى گمان دل جوان بسان زمين خالى است كه هرچه [و هر بذرى] در آن افكنده شود، مىپذيرد.)
|
بر هوشمند، سلسله ننهاد دستِ عشق |
خواهى كه زلف يار كشى، تَركِ هوش كن |
|
اى خواجه! هوشمندان از زنجير محبّت و عشق دوست بهره نمى برند، اين عاشق است كه مى تواند بر هستى و كثرت عالم به چشم وحدت نظر نمايد و حضرت محبوب را با آنها مشاهده كند و استقلال به آنان ندهد. «خواهى كه زلف يار كشى، تَركِ هوش كن»، تا بجز دوست نظر به موجودى نداشته باشى.
|
تسبيح و خرقه، لذّتِ مستى نبخشدت |
همّت در اين عمل، طلب از مِىْ فروش كن |
|
اى خواجه! لذّتِ انس با دوست را از تسبيح و خرقه نمى توان بدست آورد؛ زيرا آن دو مستى بخش نيستند، همّت و كوشش در مراقبه و ذكر اوست كه مستىات مىبخشد، و آن را بايد از او سبحانه و يا از اوليائش : تقاضا نمود؛ كه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا! اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ، وَ جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»[٥]: (اى كسانى.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الشباب، ص ١٧٠.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٧.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٥.
[٥] - مائدة: ٣٥.