جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٤ - غزل ٤٤٥ مرحبا طاير فرخ رخ فرخنده پيام!
وى خبر دهد. به قول مصلح الدّين سعدى شيرازى:
|
اين مدّعيان در طلبش بىخبرانند |
آن را كه خبر شد، خبرى باز نيامد[١] |
|
|
يارب! اين قافله را لطف ازل بدرقه باد |
كه از او خصم به دام آمد و معشوقه به كام |
|
الهى كه لطف ازلى دوست كه با «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»[٢]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه: آيا من پروردگار شما نيستم.) در خلقت تمثّلى نورى شامل حال عشّاق شد و «بَلى، شَهِدْنا»[٣]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتند، در اين عالم هم كه آخرين عالم ايشان است شامل حال گردد، تا بتوانند به خود باز آيند و از غفلت بيرون شوند و باز «بَلى شَهِدْنا» از «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» گويند، زيرا اين شهود است كه ايشان را از خود مى گيرد و به مقام مخلصيّت قرار مىدهد و به كام مى رساند و شيطان را ناكام مى سازد؛ كه: «لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ، إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»[٤]: (بى گمان همه آنها جز بندگان پاك [به تمام وجود] ات را گمراه خواهم نمود.)
|
ماجراى من و معشوق مرا پايان نيست |
هرچه آغاز ندارد، نپذيرد انجام |
|
ظاهر اين است كه اين بيت اشاره به قبول عرض امانت باشد و بخواهد بگويد:
چون عرض امانت در ازل بر جهانيان شد و از تحمّل آن سرباز زدند، اين انسان بود كه عاشق وار آن را پذيرفت و به حمل آن تن در داد؛ كه: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها، وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ»[٥]: (براستى كه.
[١] - گلستان سعدى، ص ٢.
[٢] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٣] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٤] - ص: ٨٢- ٨٣.
[٥] - احزاب: ٧٢.