جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٦ - غزل ٤٦٦ بالا بلند عشوه گر سرو ناز من
|
عاشقِ خسته، ز درد غمِ هجران تو سوخت |
خود نپرسى تو كه آن عاشقِ غمخوار كجاست؟[١] |
|
|
بر خود چو شمع، خنده زنان گريه مى كنم |
تا با تو سنگدل، چه كند سوز و ساز من |
|
محبوبا! پس از آنكه به وصالت پذيرفتىام، و سپس به هجرت مبتلايم نمودى، بر حال خويش چون شمع مى سوزم و مى گريم كه از زهد و علم بازماندم و لطفت بر من دوام نداشت. در جايى مى گويد:
|
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد |
يادِ حريف شهر و رفيقِ سفر نكرد |
|
|
من ايستاده، تا كُنَمش جان فدا چو شمع |
او خود گذر به من چو نسيم سحر نكرد |
|
|
گفتم مگر به گريه دلش مهربان كنم |
در سنگ خاره، قطره باران اثر نكرد[٢] |
|
نمىدانم سوز و آهم با تو چه خواهد كرد. آيا به سر لطف خواهى آمد و باز مىپذيرىام، و يا با سنگدلى و بىعنايتى، درد درونىام را زيادتر مى گردانى تا از خويش بيرون شوم و همگى تو را باشم؟ در جايى مى گويد:
|
با دلِ سنگينت، آيا هيچ درگيرد شبى |
آهِ آتش بار و سوزِ ناله شبگير ما؟ |
|
|
تير آه ما ز گردون بگذرد جانا! خموش |
رحم كن بر جان خود، پرهيز كن از تير ماه[٣] |
|
با اين همه:
|
نقشى بر آب مى زنم از گريه حاليا |
تا كِىْ شود قرينِ حقيقت مجازِ من |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٦، ص ١٤٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧، ص ٤٣.