جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٧ - غزل ٤٧٣ دلم را شد سر زلف تو مسكن
از تمام غزل ظاهر مى شود كه خواجه از طريق ملكوت مظاهر، نه در كنار آنها، به مشاهده حضرت دوست نايل گشته و سپس به هجران مبتلا شده، بدين جهت ماجراى عشق بازى خود را با محبوب بدان گونه كه داشته بيان نموده. مىگويد:
|
دلم را شد سر زلف تو مسكن |
بدينسانش فرو مگذار و مشكن |
|
|
وگر دل سر كشد چون زلف از خط |
بدست آرش، ولى در پاش مفكن |
|
محبوبا! حال كه مرا از طريق ملكوت كثرات و مظاهر به دام خويش انداخته اى و به خود توجّهام دادهاى، اين گونه رهايم مكن و مگذار از ديدارت محروم بمانم و مشاهدهات ننمايم، و با اين كارت دل مرا مشكن؛ و چنانچه دلم خواست از اين عنايت سر كشد و از طريق مظاهر مشاهدات ننمايد، به دست آرَش و مورد لطف خود قرارده و مگذار در زير پاى زلفت قرار گيرد و محجوب از ديدارت بماند؛ كه:
٣٢٥٧
«إلهى! تَرَدُّدى فِى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ، فَاجْمِعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوْصِلُنى إليْكَ ... إلهى! أمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إلَى الآثارِ، فَارْجِعْنى إلَيْكَ بِكِسْوَةِ الأنْوارِ وَهِدايَةِ الإسْتِبْصارِ، حَتّى أرْجِعَ إلَيْكَ مِنْها، كَما دَخَلْتُ إلَيْكَ مِنْها، مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إلَيْها وَمَرْفُوعَ الهِمَّةِ عَنِ الإعْتِمادِ عَلَيْها؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
[١]: (بارالها! بازگشت و توجّه به آثار و مظاهر، موجب دورى ديدارت مى شود، پس.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨- ٣٤٩.