جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٢ - غزل ٤٧٦ شراب لعل كش وروى مه جبينان بين
عالم از خود چيزى ندارند، وجمال وكمالشان پرتوى از جمال وكمال محبوب حقيقى است، اساس سخن آنان بر بىنصيبىشان از شراب لعل مشاهده او، وبه ملكوت مظاهر راه نيافتن مى باشد، ودراز دستى اين كوته آستينان بين كه مى خواهند ما را هم نگذارند بهره اى از معشوق داشته باشيم، وبه گفته خواجه در جايى:
|
هركس كه ندارد به جهان مِهْر تو در دل |
حقّا كه بود طاعت او ضايع وباطل |
|
|
برداشتن از عشق تو دل، فكر محال است |
از جان خود آسان بود، از عشق تو مشكل |
|
|
از عشق تو ناصح چو مرامنع نمايد |
اى دوست! مگر هم تو كنى حلّ مسائل[١] |
|
وبه عكس آنان:
|
به خرمنِ دو جهان، سر فرو نمى آرند |
دماغِ كبر گدايان وخوشه چينان بين |
|
محبوبا! نوشندگان شراب لعل جمالت را به دو جهان كار نباشد ومى گويند:
٣٤٣٨
«إلهى! تَرَدُّدى فى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ»
[٢]: (معبودا! توجّه پى در پى به آثار ومظاهرت موجب دورى ديدارت مى گردد.- به آن دو، به ديده
٣٢٤٤
«أنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِ شَى ءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِ شَىْءٍ ..»
[٣]: (تويى كه خود را در هر چيز به من شناساندى، تا اينكه تو را آشكار در هر چيز مشاهده نمودم.) نظر مى كنند، واين مقام را در زير لواى
٣٥٨٥
«أنَا الفَقيرُ فى غِناىَ، فَكَيْفَ لا اكُونُ فَقيراً فى فَقْرى؟!»
[٤]: (من در بىنيازى خود فقير وبيچارهام پس چگونه در فقر ونيازمندىام، فقيرو درمانده نباشم؟!) بدست آوردهاند؛ لذا (با سلطنت معنوى كه يافتهاند) با بىاعتنايى به دو عالم مى نگرند. به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٩، ص ٢٨٣.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.