جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٥ - غزل ٤٦٩ چو گل هر دم به بويت جامه بر تن
|
آتشى در دل ديوانه ما درزدهاى |
كه چو دوديم هميشه به هوايت رقّاص[١] |
|
|
بباراى شمع! اشك از ديده خون ميغ |
كه سوز دل شود بر خلق روشن |
|
در اين بيت خواجه خطاب به خود كرده و مى گويد: اى عاشقى كه در فراق معشوق خود چون شمع مى سوزى و آب مى شوى! چون ابر اشك از ديدگان فرو ريز، تا دشمنانت بدانند از دوست بر نگشته و سراسر وجودت پر از محبّت اوست.
در جايى مى گويد:
|
افسوس! كه شد دلبر و در ديده گريان |
تحرير خيال خط او نقش بر آب است |
|
|
در بزم دل از روى تو صد شمع بر افروخت |
وين طرفه كه بر روى تو صد گونه حجاب است |
|
|
بى روى دلآراى تواى شمع دلفروز! |
دل رقص كنان بر سر آتش چو كباب است[٢] |
|
|
مرو كز سينهام آهِ جگر سوز |
بر آيد همچو دود از راه روزن |
|
اى دوست! مبادا اگر به وصلت نايلم فرمودى، باز به فراقت مبتلا سازى، تا آه جگر سوز از سينه بر آرم و معلوم گردد كه باز در دلم آتش بر افروختهاى، به گفته خواجه در جايى:
|
مرو، كه در غم هجر تو از جهان برويم |
بيا! كه پيش تو از خويش هر زمان برويم |
|
|
نشان وصل به ما دِهْ به هر طريق كه هست |
كه بارى از پى وصل تو بر نشان برويم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٣، ص ٢٦٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨، ص ٧٦.