جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢١ - غزل ٤٣٥ گر دست دهد خاك كف پاى نگارم
|
گداى كوى شماييم و حاجتى داريم |
روا مدار كه محروم از آستان برويم[١] |
|
|
امروز مَكِش سر ز كنار من و انديش |
ز آن شب، كه من از غم به دعا دست برآرم |
|
محبوبا! اين همه مرا در كشاكش جلال و جمالت قرار مده، و به خود راهم ده و از دعاى شبانه عاشقانت بيانديش (كلامى است عاشقانه، به طريق گفتار عشّاق مجازى) در جايى مى گويد:
|
عاشقِ خسته، ز درد غم سوداى تو سوخت |
خود نپرسى، تو كه آن عاشق غمخواركجاست؟ |
|
|
باده و مطرب و گل، جمله مهيّاست، ولى |
عيشِ بىيار، مُهنّا نبود، يار كجاست؟[٢] |
|
|
اى ساقى! از آن باده، يكى جرعه بياور |
كآن بوى، شفا مى دهد از رنجِ خمارم |
|
اى دوست! از ديدارت بهره مندم ساختى و سپس محروم گرانيده و در خمارىام گذاشتى، بيا و با جرعه اى از خمارىام برهان، كه جز بوى باده ديدار و جمالت مرا شفا بخش نخواهد بود. به گفته خواجه در جايى:
|
ساقيا! مايه شباب بيار |
يك دو ساغر، شرابِ ناب بيار |
|
|
داروى درد عشق، يعنى مِىْ |
كوست درمان شيخ و شاب بيار[٣] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
بيار باده و بازم رهان ز رنجورى |
كه هم به باده توان كرد دفعِ مخمورى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٦، ص ٣٢٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.