جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٣ - غزل ٤٧٦ شراب لعل كش وروى مه جبينان بين
|
مبين حقير گدايان عشق را، كاين قوم |
شهان بىكمر وخسروان بىكلهند |
|
|
غلام همّت دُردى كشان يكرنگم |
نه آن گروه كه ازرق لباس ودل سيهند[١] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
گرچه ما بندگان پادشهيم |
پادشاهان مُلك صبحگهيم |
|
|
گنج در آستين وكيسه تُهى |
جام گيتى نما وخاكِ رَهيم[٢] |
|
|
گِرِهْ ز ابروى پرخَم نمى گشايديار |
نياز اهل دل وناز نازنينان بين |
|
ما فريفتگان جمال يار ونيازمندان ديدار اوييم وبراى مشاهدهاش در مقام آن هستيم كه هرچه داريم بدهيم ومى دهيم؛ ولى او گره از ابروى خود نمى گشايد وبه خويش راهمان نمى دهد، وهرچه نيازش مى دهيم به ناز خود مى افزايد، گويا مىخواهد بگويد: تا شما در ميانيد به من راهتان نيست. در جايى مى گويد:
|
چشم آلوده نظر از رُخ جانان دور است |
بررُخ او، نظراز آينه پاك انداز |
|
|
چون گُل از نكهت او، جامه قباكن حافظ! |
وين قبا در رَهِ آن قامت چالاك انداز[٣] |
|
|
حديث عهدِ محبّت ز كس نمى شنوم |
وفاى صحبت ياران وهمنشينان بين |
|
پس از اينكه عهد شكنى، همه را طريقه گشته وبدين خُلق خوگرفته اند چگونه مىتوان انتظار وفاى به عهد از ياران ونزديكان خود داشت؟ در واقع با اين بيت گله آميز، از حضرت دوست تمنّاى ديدارش را نموده ومى خواهد بگويد:
|
به چشم كردهام ابروىِ ماه سيمايى |
خيال سبز خطى نقش كردهام جايى |
|
|
زمام دل به كسى دادهام من مسكين |
كه نيستش به كس از تاج وتخت پروايى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٦، ص ١٨٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٣، ص ٢١٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٥، ص ٢٤٤.