جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦ - غزل ٤٢٣ صنما! باغم عشق تو چه تدبير كنم؟
خواجه در اين غزل اظهار اشتياق به ديدار دوست، و در ضمن گله از طولانى شدن ايّام هجران، درخواست پايان يافتن آن را نموده و مى گويد:
|
صنما! باغم عشق تو چه تدبير كنم؟ |
تا به كى در غم تو ناله شبگير كنم؟ |
|
|
دلِ ديوانه از آن شد كه پذيرد درمان |
مگرش هم ز سر زلف تو زنجير كنم |
|
معشوقا! نمىدانم تا به كى در غم عشقت نشينم و بنالم و تدبير آن را نتوانم؟
مىدانم اين درد من درمان پذير نيست، مگر آنكه تو خود را از راه كثرات و با كثرات، و يا از طريق خويشم به من جلوه دهى و مشاهدهات نمايم.
(بديهى است كه خدا را از كنار موجودات نمى توان يافت و شناخت. حديث كنز مخفىّ شاهد بر آن است. در آخر حديث
«لِكَىْ اعْرَفَ»
است، نه
«لِكَىْ اعْلَمَ»
؛ كه:
٣٠٥١
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً [ظ: خَفِيّاً]، فَأَحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ.»
[١]: (من گنجى پنهان بودم، خواستم كه شناخته شوم، لذا مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم.- نيز:
٣٣٩٨
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ، أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْ ءٍ.»
[٢]: (مبعودا! با پى درپى آمدن آثار و مظاهر و دگرگونى تحوّلات دانستم كه مراد تو از من اين است كه خودت را در هر چيز به من بشناسانى.).
[١] - بحار الانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٢] - اقبال الأعمال، ص ٣٤٨.