جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٩ - غزل ٤٢٩ فاش مى گويم و از گفته خود دلشام
مىگويد:
|
ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت حالِ مردمان چون است؟ |
|
|
از آن زمان كه ز دستم برفت يارِ عزيز |
كنارِ ديده من، همچو رودِ جيحون است[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
از ديده، خون دل، همه بر روىِ ما رَوَد |
بر روى ما، ز ديده ندانم چه ها رَوَد؟ |
|
|
ما در درونِ سينه، هوايى نهفتهايم |
بر باد اگر رَوَد سَرِ ما، ز آن هوا رود[٢] |
|
|
پاك كن چهره حافظ، به سرِ زلف زاشك |
ور نه اين سيل دمادم بكَنَد بنيادم |
|
حاصل آنكه: گريه مرا، سر زلفت و شناسايىات از طريق خود و مظاهر مى تواند پاك كند و به آن خاتمه دهد، پرده از چهره عالم طبيعتم و كثرات بردار، تا تو را ببينم و از گريه بايستم؛ و گرنه آب ديدگانم از اشتياقت مرا به مرگ اضطرارى و نابودى عالم عنصرى خواهد كشانيد.
و شايد بخواهد بگويد: مرا از راه من، كه نزديكترين راه به توست، به من بشناسان، تا تو را مشاهده نموده و سرشك كمتر كنم؛ كه:
٢٩٧٤
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، عَرَفَ رَبَّهُ.»
[٣]: (هركس خود را شناخت، پروردگارش را شناخت.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٢، ص ١١٧.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.