جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٧ - غزل ٤٧٨ فاتحه اى چو آمدى بر سر خسته اى بخوان
گفتى، مرو، لحظه اى ونَفَسى نزد من بمان، كه به رفتنت روح خويش را از دست خواهم داد. بخواهد بگويد:
|
مرو، كه در غم هجرتو از جهان برويم |
بيا، كه پيش تواز خويش هرزمان برويم |
|
|
سخن بگوى، كه پيش لب تو جان بدهيم |
رها مكن كه در اين حسرت از جهان برويم |
|
|
روا مدار كه جان برلب است وما زجهان |
نديده كام دل از آن لب ودهان، برويم[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: چون به پرسشم آيى وفاتحه بخوانى، مرا ديگر نَفَسى كه در قفايت بكشم، نخواهد ماند روح خويش را در بدرقهات روان خواهم كرد وجان خواهم سپرد. به گفته خواجه در جايى:
|
برواى طبيبم! از سر، كه خبر ز سر ندارم |
به خدا رهاكنم جان، كه زجان خبر ندارم[٢] |
|
|
اى كه طبيب خستهاى! روى وزبان من ببين |
كزدم و دود سينهام، باردل است برزبان |
|
اى محبوبى كه به خستگان عشقت طبيبى! چون به پرسش و عيادتم آمدى، صورت زرد وبار زبانم را از گلههاى روزگار فراق كه نتوانستهام آن را اظهارنمايم، بنگر، وآثار ناراحتيهاى درونىام را از صورت وگفتار پريشانم ملاحظه فرما، وبه ديدار خويش، از اين ناراحتىام برهان. در جايى مى گويد:
|
جان بيمار مرانيست ز توروىِ سؤال |
اى خوش آن خسته كه از دوست جوابى دارد! |
|
|
كى كندسوى دل خسته حافظ نظرى |
چشم مستت، كه به هر گوشه خرابى دارد؟[٣] |
|
|
گرچو تب استخوان من، كرد زمهر گرم ورفت |
همچو تبم نمى رود، آتش مهر از استخوان |
|
اگرچه دوست به جلوه اى در آتش مهر آميز عشقش همه وجودم را گداخت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٦، ص ٣٢٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٠، ص ٣٣٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٥، ص ١١٩.