جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٥ - غزل ٤٧٩ كرشمه اى كن وبازار ساحرى بشكن
را آشكار مى سازد، تو هم بيا وبانفحات ونسيمهاى جان فزايت پرده از كثرات بردار، تاعطر جمالت را از ملكوتشان استشمام كنم وديگر به جمال ظاهرى مظاهرت نظر نداشته باشم. در جايى مى گويد:
|
تُرْك من چون جعد مشكين گِردِ كاكُل بشكند |
لاله رادل خون كند، بازار سنبل بشكند |
|
|
ورخرامان، سروگلبارش كند ميل چمن |
سرو را از پادراندازد، دل گل بشكند[١] |
|
|
چوعندليبِ فصاحتْ فروش شد حافظ |
تو رونقش به سخن گفتن درى بشكن |
|
محبوبا! سخن ورى وفصاحت فروشى خواجهات وقتى است كه تو سخن نگفته باشى، بياو بامن سخن بگو ورونق بازار مرا باگفتار وكلام شيرينت بشكن تابدانم كه سخنم وفصاحتم از توست وبگويم:
|
در پس آينه، طوطى صفتم داشتهاند |
آنچه استاد ازل گفت بگومى گويم[٢] |
|
خلاصه بيان همه ابيات اين است كه: معشوقا! درمقام عزّت خويش درآى وبرايم جلوه نما تا جز تو نبينم وجز تو ندانم (ديدن ودانستن هم ازمن نباشد.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥١، ص ١٣٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٤، ص ٢٨٦.