جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩ - غزل ٤٢٣ صنما! باغم عشق تو چه تدبير كنم؟
|
گر به هر موى، سرى بر تن حافظ باشد |
همچو زلفت همه را در قدمت اندازم[١] |
|
و مى گويم:
|
آن زمان، كآرزوىِ ديدن جانم باشد |
در نظر، نقش رُخ خوبِ تو تصوير كنم |
|
|
گر بدانم كه وصال تو بدين دست دهد |
دين و دل را همه در بازم و توفير كنم |
|
محبوبا! گر چه به هجران مبتلا گشتهام، جمالت از خاطرم نمى رود؛ زيرا تو جان منى.
و چون آرزوى ديدارت مى نمايم، به خيالت پرداخته و به مراقبه جمالت مشغول مىگردم، تا شايد باز به وصالت نايل آيم؛ كه:
٢٩٤٩
«يا أباذَرّ! ... إحْفَظِ اللَّهَ يَحْفَظْكَ. إحْفَظِ اللَّهَ، تَجِدْهُ أمامَكَ.»
[٢]: (اى ابوذر! ... خدا را [در نظر خود] نگاهدار، تا او نيز تو را نگاه دارد. خدا را حفظ كن، تا او را در جلوى خود بيابى.- چنانچه بدانم وصالت به دادن دين و عبادات قشرى و يا اعتقادات غير واقعى به دست مى آيد، اينها را رها نموده و وصالت را خريدار مى گردم؛ به گفته خواجه در جايى:
|
در خرابات مُغان گر گذر افتد بازم |
حاصل خرقه و سجّاده، روان در بازم |
|
|
ور چو پروانه دهد دستِ فراغ البالى |
جز بدان عارضِ شمعى نبود پروازم |
|
|
همچو چنگم به كنار آر و بده كام دلم |
يا كه چون نِىْ ز لبانت نَفَسى بنوازم[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
دور شو از بَرَم اى زاهد و افسانه مگوى |
من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم |
|
اى زاهد! از برم دور شو، و به طريقه خود راهنمايىام مكن، من آن نِيَم كه دگر بار.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٧، ص ٣٠١.
[٢] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٨٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٧، ص ٣٠١.