جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٠ - غزل ٤٤٧ مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم
عالم هستى، از آن جمله شاه و وزير، مىنمايد. خواجه هم مى گويد: خوشا لحظهاى كه انس با دوست و ديدارش، مرا از همه توجّهات و تعلّقات و دلبستگىهاى عالم طبع باز دارد، و جز از او و مشاهده جمالش به چيزى نظر نداشته باشم! كه:
٣٠٩٢
«ألْغِنى باللَّهِ أعْظَمُ الغِنى.»
[١]: (غناى باللَّه، بزرگترين بىنيازى مى باشد.- نيز:
٣٠٩٣
«غِنَى المُؤْمِنِ، بِاللَّهِ سُبْحانَهُ»
[٢]: (غنا و بىنيازى مؤمن، به خداوند سبحان است.- همچنين:
٣٠٩٤
«ألغِنى بِغَيْرِ اللَّهِ أعظَمُ الفَقْرِ وَالشَّقآءِ.»
[٣]: (غناى به غير خدا، بزرگترين نيازمندى به بدبختى است.) لذا مى گويد:
|
فراوان، گنجِ غم در سينه دارم |
اگرچه مدّعى بيند فقيرم |
|
گرچه مدّعيان عشقِ محبوب، مرا تهيدست از عشق به وى بدانند، و يا زاهد مرا بى چيز و تهيدست از نتايج اخروى و خود را به عبادت قشرى، غنىّ و داراى ثوابهاى جهان باقى بداند، باكى نيست! در سينه گنجهايى از عشق و غم دوست دارم كه دو جهان با آن مقابله نمى كنند؛ كه: « [
٣١٢٥
إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟! وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟! لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَوِّلًا
[٤]»: ( [معبودا!] آن كس كه تو را از دست داد، چه چيزى را يافت؟ و آن كه تو را يافت، چه چيزى را از دست داد؟
هركس كه به جاى تو، به غير تو خرسند شد، محروم گشت، و هركه از تو روگردان شد، زيان برد.)
|
من آن دم بر گرفتم دل ز حافظ |
كه ساقى گشت يارِ ناگزيرم |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الغنى، ص ٢٩٨.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الغنى، ص ٢٩٨.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الغنى، ص ٢٩٨.
[٤] - اقبال الأعمال، ص ٣٤٩.