جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٥ - غزل ٤٥٣ نماز شام غريبان چو گريه آغازم
|
تو دستگير شواى خضر پى خجسته! كه من |
پياده مى روم و همرهان، سوارانند[١] |
|
|
خِرَد ز پيرى من كى حساب برگيرد؟ |
كه باز با صنمى طفل، عشق مى بازم |
|
آن زمان كه جوان بودم، عقل مرا (به رسم راهنمايى) از عشق ورزى به محبوب حقيقى منع مى نمود و مشكلات راه عشق را به من نشان مى داد، در پيرى چگونهام رها خواهد كرد تا با تجلّيات طفل و نو ظهور معشوقم عشق ورزم. كنايه از اينكه:
خِرَد، در پيرى هم دست از نصيحت من نمى كشد، و نمى گذارد هرچه زودتر به دوست بپيوندم؛ لذا در جايى به خود خطاب كرده و مى گويد:
|
آن دم كه دل به عشق دهى، خوش دمى بود |
در كار خير، حاجت هيچ استخاره نيست |
|
|
ما را به منع عقل مترسان و مى بيار |
كآن شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست[٢] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
ز باده هيچت اگر نيست، اين نه بس كه تو را |
دمى ز وسوسه عقل بىخبر دارد؟[٣] |
|
|
بجز صبا و شمالم نمى شناسد كس |
عزيز من! كه بجز باد نيست همرازم |
|
من در طريق عشق يار، ياورى جز نسيمها و نفحات جان فزاى دوست ندارم، همواره جذبات و نفحات اوست كه مرا دمبدم به او دعوت مى كنند. كنايه از اينكه:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٤، ص ٩٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣١، ص ١٩٠.