جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٨ - غزل ٤٤٥ مرحبا طاير فرخ رخ فرخنده پيام!
|
زلف دلدار چو زنّار همى فرمايد |
برواى شيخ! كه شد بر تنم اين خرقه حرام |
|
اى شيخ! تا وقتى از گفتار تو پيروى مى كردم و خرقه زهد و عبادات قشرى و توجّه به نعمتهاى بهشتى مرا فريب مى داد كه دوست فرمان بندگى واقعى و عشق و محبّت و مراقبه به جمالش را صادر نكرده بود؛ و چون خواسته حضرت محبوب بر آن قرار گرفت كه برايم از كثرات پرده برداشته شود و با مظاهرش مشاهدهاش نمايم، ديگر جاى آن نيست كه از تو پيروى كنم. به گفته خواجه در جايى:
|
حاشا كه من به موسم گل ترك مِىْ كنم! |
من لافِ عقل مى زنم، اين كار كِىْ كنم؟ |
|
|
خاكِ مرا چو در ازل از مِىْ سرشتهاند |
با مدّعى بگو: كه چرا ترك مِىْ كنم؟[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولى |
وين دفتر بىمعنى، غرق مِىْ ناب اولى |
|
|
چون عمر تبه كردم، چندان كه نگه كردم |
در كُنج خراباتى، افتاده خراب اولى |
|
|
از همچو تو دلدارى، دل بر نكنم آرى |
گر تاب كشم بارى، زآن زلف بتاب اولى[٢] |
|
|
حافظ ار ميل به ابروى تو دارد، شايد |
جاى در گوشه محراب كنند اهل كلام |
|
محبوبا! سزاوار چون منى آن است كه به محراب ابروان و جمالت فريفته و توجّه داشته باشد؛ زيرا آنان كه با تو گفتگو و راز و نياز دارند به محراب عبادت روى مىآورند و مى خوانندت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٠، ص ٢٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٧، ص ٣٨٥.