جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٦ - غزل ٤٥١ من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم؟
|
اى نسيم سحرى! بندگى ما برسان |
كه فراموش مكن وقتِ دعاى سحرم |
|
اى نسيمها و نفحات سحرگاهان! چون به كوى جانان گذر نموديد، اخلاص و بندگى ما را به پيشگاهش عرضه بداريد و بگوييد: كه فلانى را وقت دعاى سحرى و زمانى كه تو را مى خواند، از ياد مبر، و به الطاف خويش بِنَوازَش و به خود راه ده؛ كه:
٣٣٦٢
«إلهى! مَنْ ذَا الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ فَما أوْلَيْتَهُ؟
أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[١]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد و ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم، با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد، نمىشناسم؟!).
و ممكن است مراد خواجه از «نسيم سحرى»، بندگان از خود رسته و به كوى جانان راه يافته (انبياء و اولياء :) باشند كه تقاضاى او را به حضرت محبوب برسانند.
و ممكن است منظورش از بيت، تقاضايى از نسيم سحر باشد كه پيام او را به استادش برساند تا در وقت دعاى سحرى او را هم ياد نمايد.
|
خرّم آن روز! كزين مرحله بر بندم رخت |
وز سر كوى تو پرسند رفيقان، خبرم |
|
خواجه در اين بيت تمنّا و آرزوى موت اختيارى نموده، چون دانسته كه بىآن به مقصد راه نخواهد يافت. مىگويد: چه نيكوست كه دل از تعلّقات و خود بينيها بر كنم و همه به تو پيوندم، به گونه اى كه اگر دوستانم خبر گيرند جز در كوى توام ندانند.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.