جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٨ - غزل ٤٧٨ فاتحه اى چو آمدى بر سر خسته اى بخوان
وروى از من پنهان نمود وبرفت، امّاگرمى وسوز آن ديدارش از من زايل نخواهد شد.
به گفته خواجه در جايى:
|
ديدى اى دل! كه غم يار، دگربار چه كرد |
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد |
|
|
آه از آن نرگس جادو! كه چه بازى انگيخت |
واى از آن مست! كه با مردم هشيار چه كرد |
|
|
برقى از منزل ليلى بدرخشيد سحر |
وه! كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد |
|
|
برق عشق، آتش غم دردل حافظزدوسوخت |
يارديرينه ببينيد كه با يارچه كرد[١] |
|
|
باز نشان حرارتم، ز آب دو ديده وببين |
نبض مرا كه مى دهد، هيچ ززندگى نشان؟ |
|
گيرم كه آتش وجودىام را در فراقت با اشك ديدگان فرونشانم، زندگى بىتو براى من ارزشى نخواهد داشت. در جايى مى گويد:
|
بى مهر رُخت روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر، مرا جز شب ديجورنمانده است |
|
|
هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم |
دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است |
|
|
مِن بعد چه سود ار قدمى رنجه كنددوست |
كز جان رَمَقى درتن رنجور نمانده است |
|
|
حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده |
ماتم زده راداعيه سور نمانده است[٢] |
|
|
حال دلم چو خال تو، هست در آتشش وطن |
جسمم از آن چو چشم تو، خسته شده است وناتوان |
|
محبوبا! همان گونه كه خال سياه وجلال آميخته باجمالت در برافروختگى رخسارت قرار دارد، حال دل و عالم خيالى وجسمم هم در آتش فراقت جاى دارد ومى سوزد و چون چشم خمارت ناتوان گرديده. در نتيجه با اين دو تشبيه مىخواهد به ناراحتى خود اشاره كند وبگويد: عنايتى فرما واز هجرم خلاصى بخش، چنانكه در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٩، ص ١٤٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.