جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٩ - غزل ٤٣٨ ما بر آريم شبى دست و دعايى بكنيم
و همچنين:
٣٠٢٧
«ألذِّكْرُ مُجالسَةُ المَحْبُوبِ.»
[١]: (ياد [خدا]، همنشينى با محبوب مى باشد.- نيز:
٣٠٢٨
«ألذِّكْرُ مِفْتاحُ الانْسِ.»
[٢]: (ياد [خدا]، كليد انس [با او] مىباشد.- همچنين:
٣٠٢٩
«بِذِكْرِ اللَّهِ يُسْتَنْزَلُ الرَّحْمَةِ.»
[٣]: (با ياد نمودن خدا، رحمت [الهى] فرو مى ريزد.- نيز:
٣٠٣٠
«فِى الذِّكْرِ حَياةُ القَلْبِ.»
[٤]: (زندگانى دل، تنها در ياد [خدا] حاصل مى شود.- در حديث است كه
٣٠٣١
«رَهْبَانِيَّةُ امَّتى فِى المَساجِدِ.»
[٥]: (رهبانيّت و كناره گيرى از جامعه براى امّت من، [حضور] در مساجد است.) شايد بخواهد بفرمايد: آنچه ديگران از كناره گيرى بدست مىآوردند، امّت من در مساجدشان مى يابند.
|
آن كه بىجرم برنجيد و به تيغم زد و رفت |
بازش آريد خدا را، كه صفايى بكنيم |
|
٤- اى رفيقان و همرهان سير! بيايد و كارى كنيد، تا شايد باز يارم كه از بستگىام به عالم طبع رنجش خاطر پيدا نموده، با تيغ ابروان و جمال خويش به فنا و نابودىام دست زند و ديگر بار انسى با وى بگيرم.[٦] در جايى مى گويد:
|
باز آى و دلِ تنگ مرا مونسِ جان باش |
وين سوخته را، محرمِ اسرار نهان باش |
|
|
خون شددلم از حسرت آن لعلِ روان بخش |
اى دُرجِ محبّت! به همان مهر و نشان باش[٧] |
|
|
در رَهِ نَفْس، كزو سينه ما بتكده شد |
تير آهى بگشاييم و غزايى بكنيم |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٣.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٣.
[٣] ( ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب ذكر اللَّه، ص ١٢٤.
[٤] ( ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب ذكر اللَّه، ص ١٢٤.
[٥] ( ٣، ٤، ٥) غرر و درر موضوعى، باب ذكر اللَّه، ص ١٢٤.
[٦] - بيان بيت سخنى است به صورت گفتار عاشقان مجازى، وگر نه حضرت محبوب نه بىجرم به كشتن و فناى كسى دست مى زند، و نه مى رنجد.
[٧] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.