جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١ - غزل ٤٢٢ سرم خوش است و به بانگ بلند مى گويم
|
تو دستگير شواى خضر پى خجسته! كه من |
پياده مى روم و همرهان، سوارانند[١] |
|
و در جايى مى گويد:
|
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند |
آيا بود كه گوشه چشمى به ما كنند |
|
|
دردم نهفته، بِهْ ز طبيبان مدّعى |
باشدكه از خزانه غيبش دواكنند[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
زاهد به طعنه گفت: برو تركِ عشق كن |
محتاج جنگ نيست، برادر! نمىكنم |
|
|
حافظ! جناب پير مغان، مأمنِ وفاست |
من تركِ خاك بوسىِ اين در نمى كنم[٣] |
|
|
مكن در اين چمنم سرزنش به خود رويى |
چنانكه پرورشم مى دهند، مىرويم |
|
اى زاهد واى آن كه مرا به اختيار كردن مستى و طريقه اهل دل ملامت نموده و خرده مى گيرى! دوست، نه تنها من، بلكه همه جهانيان را در اين عالم، خود رُو نيافريده همه به اراده و مشيّت اوست، چنانكه پرورششان مى دهد مى رويند؛ كه:
٢٩٤٢
«سُبْحانَكَ! قَوْلُكَ حُكْمٌ، وَقَضآئُكَ حَتْمٌ، وَإرادَتُكَ عَزْمٌ. فَسُبْحانَكَ! لارادَّ لِمَشِيَّتِكَ.»
[٤]: (پاك و منزّهى تو! گفتارت فرمان [بدون بازگشت]، و قضايت حتمى، و ارادهات استوار مى باشد، پس پاك و منزّهى تو! كه هيچ كس و چيزى نمى تواند مشيّتت را برگرداند.- نيز:
٢٩٤٣
«ثُمَّ أَمْضَى الامُورَ عَلى قَضآئِهِ ... ثُمَّ جَعَلَ مُنْتَهاها إلى مَشِيَّتِهِ، وَمُسْتَقَرَّها إلى مَحَبَّتِهِ.»
[٥]: (سپس امور را بر طبق قضا و اراده حتمىاش روان گردانيده ... و آنگاه سرانجام آنها را به مشيّت و خواسته خويش، و جايگاه استقرار آنها را به سوى دوستى و محبّتش قرار داد.) و همچنين:
٢٩٤٤
«إلهى! حُكْمُكَ النّافِذُ وَمَشِيَّتُكَ القاهِرَةُ لَمْ يَتْرُكا لِذى مَقالٍ مَقالًا، وَلا لِذى حالٍ حالًا.»
[٦]: (معبودا! حكم نافذ و مشيّت چيرهات، براى هيچ صاحب سخن، سخنى، و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٨، ص ٢١٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٩، ص ٣٢٩.
[٤] ( ٤، ٥) اقبال الأعمال، ص ٣٥١ و ٣٥٩.
[٥] ( ٤، ٥) اقبال الأعمال، ص ٣٥١ و ٣٥٩.
[٦] - اقبال الأعمال، ص ٣٤٨.