جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٩ - غزل ٤٣٢ گر چه از آتش دل چون خم مى در جوشم
|
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت |
ناخلف باشم اگر من، به جوى نفروشم |
|
از اين بيت و بيت «من ملك بودم و فردوس برين جايم بود» استفاده مى شود خواجه، بهشت آدم ٧ را بهشت موعود (چنانكه در غزل ٤٢٩ گذشت- گندم را تمثيلى از شجره منهيّه: «وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ»[١]: (و به اين درخت نزديك نشويد.) مىدانسته كه در روايت به علم محمّد و آل محمّد (صلوات اللَّه عليهم اجمعين) تعبير شده[٢] و او مشتاق توجّه به مقام و منزلت والاى آن بزرگواران بوده و اراده الهى بر آن قرار داشته تا با هجرت به عالم طبيعت، شايستگى آن را پيدا نمايد.
مىخواهد بگويد: پدرم آدم ابوالبشر ٧ براى توجّه به مقام آن بزرگواران (صلوات اللَّه عليهم اجمعين) دست از روضه رضوان كشيد، من كه فرزند اويم، اگر براى توجّه و رسيدن به گوشه اى از آن كمال، در اين عالم بهشت موعود را نفروشم و صرف نظر نكنم، فرزندى ناخلفم. خلاصه آنكه: عنايت به آن ديدار و مشاهده خاصّ، آدم ابوالبشر ٧ را بر آن داشت كه دست از بهشت كشد، چگونه من بىاعتنا نباشم.
و شايد بخواهد بگويد: من اگر با مشاهده اسماء و صفات دوست از كمال بالاترى بگذرم (بنابر معانى ابيات گذشته)، حق دارم؛ زيرا من پسر همان پدرم كه از بهشتِ «إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيها وَ لا تَعْرى»[٣]: (بدرستى كه تو در بهشت نه گرسنه مى شوى و نه برهنه.) براى تمنّاى گندم (علم محمّد و آل محمّد صلوات اللَّه عليهم اجمعين) صرف نظر كرد.
|
خرقه پوشىِّ من از غايتِ دين دارى نيست |
پردهاى، بر سرِ صدِ عيب نهان مى پوشم |
|
[١] - بقره: ٣٥.
[٢] - بحار الانوار، ج ١١، ص ١٨٩، روايت ٤٧.
[٣] - طه: ١١٨.