جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٦ - غزل ٤٦٢ اى نور چشم من! سخنى هست گوش كن
|
چندان بود كرشمه و ناز سَهى قدان |
كآيد به جلوه سَروِ صنوبر خرام ما[١] |
|
و يا بخواهد بگويد: اى رسول گرامى ٦، و يااى اميرالمؤمنين ٧، و يااى ولىّ زمان (عجّل اللَّه تعالى فرجه)! و يااى استاد طريق! الهى كه همواره جامتان پر باده و تجلّياتتان مستدام و پر شورتر باشد! عنايتى هم به منى كه در ازل، شراب صافى و بسيار مست كننده و مشاهدات و جذبات پرشور حضرت دوست نصيبم بوده و در اين جهان از آن محروم گشتهام، بنمائيد.
به گفته خواجه در جايى:
|
ساقيا! مايه شباب بيار |
يك دو ساغر شرابِ ناب بيار |
|
|
داروىِ درد عشق، يعنى مِىْ |
كوست درمانِ شيخ و شاب بيار |
|
|
گرچه مستم، سه چار جام دگر |
تا به كلّى شوم خراب، بيار[٢] |
|
|
سرمست در قباىِ زَرْ افشان چو بگذرى |
يك بوسه نذرِ حافظ پشمينه پوش كن |
|
اى دوست! تو خورشيدى مى باشى كه در جمال و كمال بىهمتايى، و نمىخواهى به عاشقانت نظر داشته باشى؛ امّا چون به خواجه پشمينه پوش خود بگذرى، بگذار تا بوسه اى و بهره اى از جمالت برگيرد.
در جايى مى گويد:
|
اى دل ريشِ مرا با لبِ تو حقِّ نمك |
حق نگهدار، كه من مى روم اللَّهُ مَعَك |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤، ص ٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.