جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٢ - غزل ٤٢٧ عمرى است تا به راه غمت رو نهادهايم
نهاده بودم، تا شايد باز دوست نقاب از رخسار برگيرد و چشم دل به جمالش بيفكنم. در جايى مى گويد:
|
سر سوداى تو اندر سرما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبر ما |
همچنان در پى او، دل به وفا مى گردد |
|
|
دل حافظ چو صبا بر سر كوى تومقيم |
دردمندى است به اميّد دوا مى گردد[١] |
|
|
ننهاده ايم بار جهان بر دل ضعيف |
اين كار و بار بسته، به يكسو نهادهايم |
|
به اميد آنكه پرده از جمال وحدت براندازم، بار تعلّقات را برپيچيده و به يكسو گذاشته، و گُرده ضعيف عالم بشريّت را از آن بار گران تهى كردهام، به گفته خواجه در جايى:
|
چو باد عزم سر كوى يار خواهم كرد |
نفَسَ به بوى خوشش مُشكبار خواهم كرد |
|
|
هر آبروى كه اندوختم ز دانش و دين |
نثار خاكِ رَهِ آن نگار خواهم كرد |
|
|
به هرزه بىمى و معشوق عمر مى گذرد |
بطالتم بس، از امروز كار خواهم كرد[٢] |
|
|
تا سِحْرِ چشم يار چه بازى كند، كه باز |
بنياد، بر كرشمه جادو نهادهايم |
|
با اينكه «ننهاده ايم بار جهان بر دل ضعيف»، ولى نمى دانم جذبه جمال يار با من يارى خواهد نمود يا نه؟ و آيا همان طورى كه در ازل ديده به ديدار دوست نهاده بودم، در اين عالم هم بنياد ارادت خويش را بر كرشمه چشمان يار خواهم نهاد يا نه؟ اميد است جذبات جاودانهاش باز عنايتى فرمايد و به خويش راهنما، و به قربش پذيرا گردد. در جايى در تقاضاى اين معنى مى گويد:
|
كرشمه اى كن و بازار ساحرى بِشِكَن |
به غمزه رونقِ بازار سامرى بشكن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٧، ص ٢٢١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٧، ص ١٣٩.