جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٦ - غزل ٤٤٤ مرا عهدى است با جانان كه تا جان در بدن دارم
ولى تمام غزل بر آن شاهد نيست.
|
صفاى خلوتِ خاطر از آن شمع چِگِلْ بينم |
فروغ چشم و نور دل از آن ماه خُتَن دارم |
|
آنچه در باطن عالم هستى از نور و بهاء و يكتاپرستى و از غير دوست گسستن مشاهده مى كنم، همه را پرتوى از تجلّيات محبوب خود مى دانم. در جايى مى گويد:
|
چو جام لعل تو نوشم، كجا بماند هوش؟ |
چو چشم مست تو بينم، بجا نماند گوش |
|
|
مرا مگوى: كه خاموش باش و دم دركش |
كه در چمن نتوان يافت مرغ را خاموش |
|
|
اگر نشان تو جويم، كدام صبر و قرار؟ |
وگر حديث تو گويم، كدام طاقت و هوش[١] |
|
لذا مى گويد:
|
به كام و آرزوى دل، چو دارم خلوتى حاصل |
چه باك از خبث بدگويان، ميان انجمن دارم؟ |
|
ديگر پس از آنكه در ميان مشاهدات دوست قرار گرفتم و به آرزوى خويش نايل گشتم، مرا پروايى از بدى بدگويان و دشمنانم نيست. به گفته خواجه در جايى:
|
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست |
در حق ما هرچه گويد، جاى هيچ انكار نيست |
|
|
بر در ميخانه رفتن، كار يكرنگان بود |
خودفروشان را به كوى ميفروشان راه نيست[٢] |
|
اينجاست كه باز مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٦، ص ٢٥٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥، ص ٦١.