جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٩ - غزل ٤٤٤ مرا عهدى است با جانان كه تا جان در بدن دارم
وسوسه و دشمنيهاى شيطان گردد؛ زيرا مى داند آنچه براى وى پيش آمده جز حالى بيش نبوده)؛ لذا مى گويد:
|
خدا رااى رقيب! امشب زمانى ديده بر هم نِه |
كه من با لعل خاموشش نهانى صد سخن دارم |
|
اى رقيب و دشمنى كه با وسوسههاى خود ميان من و دوست جدايى مى افكنى! يك امشبى را هم به من مهلت ده، كه من در پنهان با او گفتگوها داشته باشم. شايد منظور از گفتگوها و «صد سخن»، همان تقاضاى دوام وصال و مقام شدن حالات باشد؛ چنانكه در جايى مى گويد:
|
منم غريب ديار و تويى غريب نواز |
دمى به حال غريبِ خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى، بگير و بازم بند |
به شرط آنكه ز كارم، نظر نگيرى باز[١] |
|
و شايد منظورش از گفتگو و «صد سخن» گله گذارى از روزگار هجران باشد، كه در غزلى مى گويد:
|
روزگارى است كه ما رانگران مى دارى |
مخلصان را نه به وضع دگران مى دارى |
|
|
گوشه چشم رضايى، به مَنَت باز نشد |
اينچنين عزّت صاحب نظران مى دارى؟[٢] |
|
و ممكن است منظور، گله گذارى از شيطان به دوست باشد از اينكه نمى گذارد وصالش دوام داشته باشد؛ كه:
٣٠٨٠
«إلهى! أشْكُو إلَيْكَ عَدُوّاً يُضِلُّنى، وَشَيْطاناً يُغْوينى، قَدْ مَلأَ بِالوَسْواسِ صَدْرى، وَأحاطَتْ هَوا جِسُهُ بِقَلْبى، يُعاضِدُ لِىَ الهَوى، وَيُزَيِّنُ لى حُبَّ الدُّنْيا، وَيَحُولُ بَيْنى وَبَيْنَ الطّاعَةِ وَالزُّلْفى.»
[٣]: (معبودا! به تو از دشمنى شكوه دارم كه مرا گمراه، نموده، و شيطانى كه مرا به بيراهه مى كشد، با وسوسه و انديشه بد سينهام را پر كرده، و با خاطره و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٤، ص ٤٠٣.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٣.