جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٦ - غزل ٤٥٢ من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم
|
از دل و جان، شرف صحبتِ جانان غرض است |
همه آن است، وگرنه دل و جان اين همه نيست |
|
|
پنج روزى كه در اين مرحله مهلت دارى |
خوش بياساى زمانى، كه زمان اين همه نيست[١] |
|
|
بازكش يك دم عنان اى تُرك شهر آشوب من! |
تا ز اشك چهره، راهت پر دُر و گوهر كنم |
|
از اين بيت ظاهر مى شود كه خواجه مشاهدهاش ناپايدار بوده كه مى گويد: اى دوست كُشنده و نابود كننده و پريشان گَرَم! مرا با ديدارت نابود ساختى و رفتى، باز جلوه نما تا اشك اشتياق به پايت نثار كنم. به گفته خواجه در جايى:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختىّ و به دل دوست دارمت |
|
|
خواهم كه پيش ميرمت اى بىوفا طبيب! |
بيمار بازپرس كه در انتظارمت |
|
|
بارم ده از كرم بَرِ خود، تا به سوز دل |
در پاى، دمبدم گهر از ديده بارمت[٢] |
|
|
با وجود بينوايى، روسيه بادم چو ماه |
گر قبول فيض خورشيدِ بلند اختر كنم |
|
معشوقا! اين ماه است كه چون به آخر رسيد، از نور تهى و ضعيف و بينوا مى گردد و به سياهى مى گرايد و دست احتياج به طرف خورشيد براى كسب نور دراز مى كند؛ ولى من آن نِيَم كه با بينوايى و محروميّت از ديدارت به غير تو و جز نور جمالت چشم اميد بسته باشم، بيا و از من دستگيرى كن و از هجرم برهان. در جايى مى گويد:
|
گر من از باغ تو يك ميوه بچينم، چه شود؟ |
پيشِ پايى، به چراغ تو ببينم، چه شود؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٣، ص ٩٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.