جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٥ - غزل ٤٦٢ اى نور چشم من! سخنى هست گوش كن
|
برگِ نوا تَبَهْ شد و سازِ طَرَب نماند |
اى چنگ! ناله بر كش واى دَفْ! خروش كن |
|
اى نفحات شور به پا كننده عشّاق! عمرم به بطالت گذشت و سرمايه ساعات و لحظات و ايّام و هفته و ماهم سپرى شدند؛ كه:
٣٢٤٦
«إلهى! وَقَدْ أفْنَيْتُ عُمْرى فى شِرَّةِ [شَرَهِ] السَّهْوِ عَنْكَ، وَأبْلَيْتُ شَبابى فى سَكْرَةِ التّباعُدِ مِنْكَ، إلهى! فَلَمْ أسْتَيْقِظْ أيّامَ اغْتِرارى بِكَ وَرُكُونى إلى سَبيلِ سَخَطِكَ.»
[١]: (بار الها! عمرم را در حرص و آز شديد غفلت از تو فانى ساختم، و جوانىام را در مستى بُعد و دورى از تو فرسودم، بارالها! آنگاه در روزگار دليرىام بر تو و آسودنم به راه خشم و غضبت، بيدار نگشتم.- هيچ بهره از آنها نبردم، بياييد وزيدن گيريد و مرا با نسيمهاى جانبخش خود زنده كرده و به طرب در آوريد، تا در باقى عمر به ذكر و مراقبه دوست مشغول گردم؛ كه:
٤٠٠٥
«وَها! أنَا مُتَعَرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوْحِكَ وَعَطْفِكَ، وَمُنْتَجِعٌ غَيْثَ جُودِكَ وَلُطْفِكَ، فارٌّ مِنْ سَخَطِكَ إلى رِضاكَ، هاربٌ مِنْكَ إلَيْكَ، راجٍ أحْسَنَ مالَدَيْكَ، مُعَوِّلٌ عَلى مَواهِبِكَ»
[٢]: (هان! اينك من خود را در معرض نسيمهاى عنايت و لطفت در آورده، و باران جود و رحمتت را تقاضا مى نمايم، و از خشم تو به سوى رضا و خوشنوديت گريخته، و از تو به سوى تو گريزانم، و از تو آنچه را كه نزدت بهتر است اميد دارم، و اعتمادم همه بر موهبت و بخششهاى توست.)
|
ساقى! كه جامت از مِىِ صافى تهى مباد! |
چشمِ عنايتى، به من دُرْد نوش كن |
|
اى محبوب حقيقى! الهى كه جامت از مى صافى و تجلّيات پر شور مستدام باد! (كه هست) چشم عنايتى هم به من دُرْدُ نوش كن. به گفته خواجه در جايى:
|
ساقى! به نور باده بر افروز جامِ ما |
مطرب! بگو، كه كار جهان شد به كام ما |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.