جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٠ - غزل ٤٣٢ گر چه از آتش دل چون خم مى در جوشم
اى دوستان! اگر لباس زهد در بر مى نمايم، نه به جهت علاقه مندى به قدس ظاهرى است، بلكه بر آنم كه سرّ خود را مخفى دارم، و زاهدى كه عشق و مراقبه مرا به دوست عيب مى پندارد، از كارم آگاه نگردد، و گمان كند من هم چون اويم؛ كه:
٢٩٩٢
«سِرُّكَ سُرُورُكَ إنْ كَتَمْتَهُ، وَ إنْ أذَعْتَهُ كانَ ثُبُورَكَ.»
[١]: (رازت مايه شادمانى توست، اگر كتمانش نمايى. و اگر فاش كنى، موجب هلاكت و نابودىات مى گردد.- نيز:
٢٩٩٣
«كُنْ بِأسْرارِكَ بَخيلًا، وَ لا تُذِعْ سِرّاً اودِعْتَهُ، فَإنَّ الإذاعَةَ خِيانَةٌ.»
[٢]: (نسبت به [افشاى] رازهايت بخيل باش، و هرگز رازى را كه نزد تو به وديعه گذاردهاند، فاش مكن؛ كه فاش كردن راز، خيانت است.) در جايى مى گويد:
|
من اين مرقّعِ پشمينه بَهْرِ آن دارم |
كه زيرخرقه كشم مِىْ، كس اين گمان نبرد[٣] |
|
|
من نخواهم كه ننوشم بجز از راوُقِ خُم |
چه كنم؟ گر سخنِ پير مغان ننيوشم |
|
نظر پير مغان (رسول اللَّه ٦، و يا علىّ بن ابى طالب ٧، و يا استاد كامل) بر آن است كه من كمال اعلى و مقام احديّت و لا اسم و لا رسمى را نايل گردم، نه تنها مقام واحديّت و مشاهده اسماء و صفاتى را، اگرچه نخواهم؛ و بخواهم به شراب اسماء و صفاتى اكتفا نمايم. بايد سخن پير مغان را شنيد و در انتظار رسيدن به كمال بالاترى بود.
|
گر از اين دست زند مطربِ مجلس، رَهِ عشق |
شعرِ حافظ، ببرد وقتِ سِماع، از هوشم |
|
گويا مى خواهد با اين بيان بگويد: همان گونه كه نفحات الهى، و يا گفتار استاد در.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب السّر، ص ١٥٨.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب السّر، ص ١٥٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٨، ص ٢٠١.