جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٠ - غزل ٤٥٠ من دوستدار روى خوش و موى دلكشم
بهره گيرم، در جايى مى گويد:
|
من مَلَك بودم و فردوس برين جايم بود |
آدم آورد در اين دير خراب آبادم |
|
|
سايه طوبى و دلجويى حور و لب حوض |
به هواى سر كوى تو برفت از يادم[١] |
|
و پس از اين سفر:
|
بخت ار مدد كند كه كشم رخت سوى دوست |
گيسوى حور گَرْد فشاند ز مفرشم |
|
چنانچه در اين عالم اسير تعلّقات نگردم و لطيفه ربّانيّهام يارى كند و بازگشت حقيقى به دوست نمايم و به كمال والاى انسانيّت راه يابم، مظاهر بهشتى خدمتگذار من خواهند بود؛ ولى:
|
بخت از دهان يار نشانم نمى دهد |
دولت، خبر ز راز نهانم نمى دهد |
|
|
مُردَم ز انتظار و در اين پرده راه نيست |
يا هست و پرده دار نشانم نمى دهد[٢] |
|
|
شيراز، معدن لب لعل است و كانِ حُسن |
من جوهرىّ مفلس، از آن رو مشوّشم |
|
|
از بس كه چشم مست در اين شهر ديدهام |
حقّا كه مِىْ نمى خورم اكنون و سرخوشم |
|
|
شهرى است پر كرشمه و خوبان ز شش جهت[٣] |
چيزيم نيست، ورنه خريدار هر ششم |
|
اگرچه خواجه در اين سه بيت به حسب ظاهر در مقام ستودن شهر شيراز و اهل.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٩، ص ٣١٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٥، ص ١٢٥.
[٣] - منظور از« شش جهت» و« خريدار شش بودن»، همانهاست كه در بيت اوّل و سوّم و چهارم است.