جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١١ - غزل ٤٧٩ كرشمه اى كن وبازار ساحرى بشكن
خواجه در اين غزل ديدارى را از حضرت محبوب تمنّانموده كه او را با كثرات مشاهده نمايد بىآنكه مظهرى ببيند. مىگويد:
|
كرشمه اى كن وبازار ساحرى بِشِكَن |
به غمزه، رونقِ بازار سامرى بِشِكَن |
|
محبوبا! با كرشمه وغمزه خويش، اين شعبده بازيهاى عالم وحقيقت نمايان مجاز وباطل را از ديده دل من بزداى، وخود را آن گونه كه هستى در تمام عالم ومظاهر به من بنمايان؛ كه:
٣٢٨١
«يامَنِ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ! فَصارَ العَرْشُ غَيْبَاً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَ مَحَوْتَ الأغْيارَ بِمُحيطاتِ أفْلاكِ الأنْوارِ».
[١]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيّتت [برتمام موجودات] چيره گشته واحاطه نمودى ودرنتيجه عرش [و موجودات] در ذاتت نهان گشت، آثار مظاهر را با آثار وجود خويش از بين برده واغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
گلعذارى ز گلستان جهان مارابس |
زين چمن، سايه آن سروِ روان مارابس |
|
|
يار با ماست، چه حاجت كه زيادت طلبيم؟ |
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس |
|
|
ازدَرِ خويش خدا را به بهشتم مفرست |
كه سركوى تواز كون ومكان ما را بس[٢] |
|
|
به باد دِهْ سر و دستار عالَمى، يعنى |
كلاه گوشه، به آيينِ دلبرى بشكن |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٦، ص ٢٥٠.